تبليغاتX
نصف شب است دیگر...
به یک تابستان که نمی شود گفت یک عمر، می شود؟ نمی دانم، شما هم نمی دانید. لطفا قبول کنید. بعضی از دقایق که چه عرض کنم، بعضی از ثانیه ها به آدم یک عمر می گذرند. و این یک دیالکتیک کیری است که طبعا عرض خواهم کرد چرا. کمی صبر کنید.

به روی جفت چشمم، مثال می آورم. وبلاگ من از این متون تخمی-فلسفی نیست که مسائل را فقط به طور نظری بررسی می کنند. یک لحظه هایی هست -و لحظه به معنای ابتدایی آن، حداکثر مجموع چند ثانیه مد نظرم است- که می تواند به اندازه ی یک عمر طولانی بشود. مثلا مرور دوباره و دوباره و دوباره ی لحظه ای که برای اولین بار -نبوسیده- کسی را خواهید بوسید، یا تصور مکرر و مکرر آغوشی که اگر به موقع گشاده بودید، زندگیتان هرگز رنگ این همه تلخی به خودش نمی گرفت. اگر در نظر بگیرید فاصله ی زمانی کوتاه و چند ثانیه ای بین تصور کردن رنگ سوتین کسی و عمل دست ها برای بیرون آوردن پیراهن خوشرنگ سورمه ای اش را، قطعا منظورم را بهتر خواهید فهمید.

ای همه ی شمایانی که به ریش امثال من به حق می خندید و با نچ نچ و حرکت سر به طرفین نظاره گر رختخواب های خالیمان هستید، لطفا قدر عمرهایتان را بدانید.

یک تابستان می تواند یک عمر باشد. چندین بار پوست انداختن. زادن و دوباره در آتش خود سوختن.

این پست تقدیم می شود به شایان سلمرودی برای تابستانی که پیوندش را با ابرها بسته اند، و حامد جمالو، برای آن لحظه که سیب داخل کیسه افتاد و زرد شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:49  توسط افتخار  | 

هیچ نیازی به حاشا نیست که من و عرق رابطه ی تنگاتنگی داریم. رابطه ی تنگاتنگی را هم توصیه می کنیم، که البته در سطح 25 سانتی متری خودمان و کیبورد اهمیت دارد و بقیه به سادگی آن را حواله ی تخم چپ (داخلی یا خارجی) یا راست (ایضا) شان خواهند کرد.

کلمه با همه ی قداستش، دوست دارد لااقل یک جاهایی عقب بنشیند. دوست دارد میدان را واگذار کند به یک بو، دونده و گستاخ که دوست دارد صاف سر لحظه ی نا بهنگام خودش را از منخرین آنکس که باید، بالا بکشد.

دوست دارد وا بدهد به یک قوس؛ یک جای خالی برای پر شدن، یا یک برآمدگی. یک تلاش هر روزه برای تکمیل قدیمی ترین گسل های زمین.

می پذیرد که باید عقب نشینی کرد، در برابر انبوه حجم خالی یک بدن دراز کشیده روی یک تخت، آن لحظه که همه ی کاری که می شود کرد، پرستش آن تن است.

اما خوب، کلمه و قداستش هم برای خودش حداکثر مذهبی است، به بی تفاوتی و غرور و تعصب همه ی مذاهب. مستحب و مکروهش همانقدر خنثی که هر حلال و حرام دیگری.


خیر پیش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:56  توسط افتخار  | 

شلیک سوم را هورت بالا می اندازم و شلیک دان را ترق روی میز می کوبم. حالا وقت یک نخ سیگار  خشکیده است که با صدای فش و فش راهش را از بین دندان هایم به فضای اتاق پیدا کند. آهای سیگار خشکیده! حواست به لباسهای استتار باشد، سرهنگ ها بر من محیطند.

به اینشتین فکر می کنم، نه برای اینکه آدم وقتی مست می شود شروع می کند برای خودش خیالپردازی و قهرمان پروری و الگوپذیری. برای اینکه اینشتین کس خل بود. کمی صبر بکنید، یادم می آید چرا. آها،چطور است که دستیابی به سرعت نور محال است، من اما شلیک هنوز توی گلویم قل قل می کند که به گا رفته ام؟

یک شنبه (یکی از روزهای هفته است) حاوی یک تلفن بوده است، یک خواب بد، انتظار برای تلفنی دیگر، کشف حقیقتی خانمان بر باد ده و شلیک چند شلیک دان عرق مرغوب به جهاز هاضمه. نتیجه؟ تبدیل شدن زندگی به هندسه. چطور؟ اینجوری: ثابت کنید سرازیری ای که با سرعتی نامعقول در آن در حال غِلیدن هستید به دیوار ختم نمی شود. برای همین است که با اصرار فراوان پیه برچسب خوردن را به تن می مالم و خودم را از پست های با اسلحه معاف می کنم. این که همه ی تنم بوی نجاست می دهد برای همین است، و صدها البته که نه فقط به همین سادگی.

موسیقی ارمنی؟ آذری؟ کردی؟ فارسی؟ ترکمنی؟ تاجیکی؟ هیچکدام:  بختیاری.


مطلب دستتان آمد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:26  توسط افتخار  | 

1- نمی دونم حامد یادش هست یا نه. اوایل بهمن ماه سال 83 بود. نصفه شبی بود. ساعت دو یا چندشو نمی دونم. دو تا آدم خِرابِ خسته ی تفتیده توی اتاق نشسته بودیم در گوش هم پچ پچ می کردیم و به نامرادی روزگار فحش می دادیم. شاکی از دست زمین و زمونه و از اون بدتر دل خراب خودمون استخون لا زخم هم می ذاشتیم. داستان واسه اون موقعیه که بهمن سوییسی هنوز این همه قصه پیدا نکرده بود و تو جیب همه ی اعضای تیم یه پاکت 400 تومنی بهمن همیشه پیدا می شد. خوب که کون همدیگه رو پاره کردیم، تصمیم گرفتیم انقلابی به پا کنیم و نذاریم در رو همین پاشنه بچرخه. شروعشم -طبق روال معمول- قرار شد اینجور باشه که دیگه سیگار نکشیم. دو نخ سیگار تازه آتیش کرده رو همونجا انداختیم تو لیوان چایی. جیزی کرد و خاموش شد.

2- سولماز یه پستی نوشته اینجا؛  بخونیدش لطفا، تا بقیه اش رو بگم براتون.

3- هر آدمی، آدمیزاده ای؛ نمی دونم کیه، کجاس چی کاره اس -غیر از چیزایی که سولماز می گه،شاید- می باس واسه خودش یه "گنجی" هم داشته باشه. یه چیز عزیزی واسه خودش، که خودش بفهمدش. خوابونده باشدش توی یه صندوقچه، واسه روز مبادا. اشتباه نکنید ولی، کارکردش پشتوانه ی ارزی نیست. اتفاقا برعکس؛ واسه قربونیه. می باس نگهش داره، شراب هفت ساله ش کنه، تا اون لحظه ای که لحظه اس، به پای یه حریفی به حرمت همون گنج بزندش زمین. سرشو گوش تا گوش ببره. هیچ گوسفندی هم براش از آسمون نمی آد، هیچ چاقویی ام کند نمی شه. این سر خودشه که داره بریده می شه. این کشت و کشتار یه روز سر می رسه. اما خب، حواستون باشه که قرار نیس همه ی قصه ها خونین و مالین باشن. قابیلم همینو نفهمید فک کنم، که تو اون قربونی معروف دغل کرد. گنجه اس که روز معامله و دوراهی کفه رو براتون به نفع یه طرف سنگین می کنه. پل ها رو پشت سرتون از بین می بره. هلتون می ده جلو. یا معامله ی به صرفه ای کردین یا اینکه خونه خراب می شین.

4- کلمه ها چطورن واسه سر بریدن؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: فردای شبی که سیگارو ترک کردیم حامد رف دنبال پروژه ی روستاش. هوا بارونی شد. سیگارو روشن کردم، طبعا تو اون هوا خیلی چسبید. در به در عصری که برگشت، معلوم شد تمام طول روز سیگار نکشیده. وقتی به ش گفتم گمونم نفرینم کرد. شاید همینه که هیچ وخ نکبت از زندگیم نمی ره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:18  توسط افتخار  | 

نع! اینطوری فایده نداره.

آسمون باس در ِ دلشو وا کنه، بی ادا و اطوار؛ یعنی می خوام بگم یه جوری که بشه تا ته توهاشو دید. بعد آخه، روزگار لا مصبیه، یعنی اینجوری بگم که مطمئنم اونم دلش پره، خوب؟ اگه بخواد راه بیاد، دلشو نشکنیم، حرفشو بخونیم، حالا حالاها واسمون می باره. آقا این بارون چن روزه ها، این یه تِک وصل شدن آسمون به زمین با این شر شر دم اسبی بارون، خیلی چیز مشتیه. حالا واستون می گم چرا. بیا؛ یه کم شل کن، چشاتو ببند، بذا دستو بگیرم با خودم ببرمت یواش یواش، خودت متوجه می شی.

یه نصفه شبی، ابرا عرّشونو گذاشته باشن زمین، یکی از این همه سرازیری شهرو بگیر و بگو یا علی... شرو کن بسُر پایین، یه بارونی کهنه و قدیمی که یقه شو داده باشی بالا، با کفشای بارون؛ یه جفت کفش جیر ساب رفته ی از قواره افتاده که دیگه تخمتم نباشه تو خیس و گل بارون چه بلایی می خواد سرشون بیاد، شروع کن به سریدن به پایین. ولیعصر چطوره؟ خوبه؟ بیا، خیابون خلوته. از کنار چنارا برگای بلاتکلیف بین زرد و سبزو دید بزن و بیا، بذا بارون شیشه های عینکو پر قطره های جامونده از جریان کنه. شرّه ی آبو از رو موهات تو یقه ات حس می کنی؟ امشب شبی نیس که بخوای نگران خیس شدن و سرما خوردن باشی. بالای چهل سال اگه رسیدی به حول و قوّه ی خدا، فرصت به اندازه ی کافی هست واسه نگران این چیزا شدن. رسیدی طرفای فاطمی، دیگه وقتشه که سیگاره رو آتیش بزنی. نه؛ اینجوری نمی شه. باس خم شی رو فندک تا بگیره. دو سه تا پک بزن سیگارت چاق شه. خوب! حالا یه کام چارواداری ازش بگیر و یه نمه حبسش کن. دود رو بین دهن و بینی تقسیم کن و با قوت بده بیرون. می بینی؟ انگار یه چیزیم از اون ته توهای سینه ات با دود زد تو هوا. از فلسطین بپیچ پایین و برو طرف بلوار کشاورز. اینجور خیابون گز کردنا، هر چه قدر بلوار کشاورزش طولانی تر باشه بهتره.

بارون می خوره رو برگای درختای وسط بلوار، جمع می شه، بزرگ می شه، چکه می کنه رو سرت. سایه ی درختا پیچیده شده تو هم. شرو کن با سوت یه چیزی واسه خودت زدن، سوت بلد نیستی زمزمه که می تونی. اصن آخر شبه؛ صداتو بندازی تو سرتم طوری نیست، بخون، از ته سینه. نگران نباش، شهرم مث تو و آسمون زخمیه. می فهمتت. از قدس بری پایین بهتر از 16آذره. برو، برو تا برسی به جمهوری. یه کم کج کن طرف غرب، حالا برو تا با هم بریم سر اصل مطلب.

از اینجا به بعد دیگه خیابون نداریم. همش کو چه پس کوچه اس. این که از چن تا سو ک رد بشی تا برسی به جایی که می خوام واست بگم دیگه راسیاتش به خودت بستگی داره؛ اما از من می شنوی هر چی بیشتر، بهتر. مقصدمون همین خونه نما آجریه س. آره، همین کلنگی قدیمی سازه رو می گم. همین دو طبقه هه که یه در آهنی آبی داره که یکه دو جاش زنگ زده، پنجره های بلند چوبی داره که پشت پرده های توری سفیدش یه طاقچه یا چه می دونم سکو هست. نمی خوادم زیاد بزرگ باشه، مگه چن نفری تو؟ مگه چی کار می خوای بکنی توش؟ سقفش که بلنده، دلت واز می شه. حیاطم که داره. راه پله ی بین دو طبقه رو هم یه موکت پرزبلند بذار که زمستونا که پا می ذاری روش حال بیای. بساط چای پیش اون طبقه باشه که چایخور تره. چای که دم شد، صداتو بنداز تو ساختمونو داد بزن: چای! نخواستی ام بذا تو سینی، لیمو و نباتو بچین تو یه نعلبکی بغلشو ببر. یه نیمکتم بذار تو حیاط، بعد عرقخوری یله بده روش و سیگار بکش. مبادا بذاری سوز و خنکی که این همه راه از رو برف کوها خودشو کشونده تا اونجا حروم و هدر شه. چسبیده بشین، فیض مضاعف می شه. خوب که خنکی زد تو سر و کله ات، یه نفس راحت، عمیق و کشدار از تو سینه بده و بیرون و کِیف کن. 

والا به خدا! آدم مگه از زندگی چی می خواد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 22:14  توسط افتخار  | 

خانوما، آقایون! آخه مـِگه یه حرفا چن بار می باس بـِدون ز ِد؟ چرا متوجه نیمی شیند؟ محضی رضای خدا، یخده دلادونا بده یند به کار، آ اقذه خاکبازی نکونیند.

آخه این که رسمش نیمی شد. سردون به لاک آ پیزی خوددون باشد اووخ که خوش خوشاندونس، آ وقتی درد آ مرضدون که شد بییند سراغی ما؟ به خدا شده یم مثی دیواری مستراب؛ هر کی تنگش می گیر ِد عباشا می ندازِد رو شونه ما. بابا به خدا ماوَم دل داریم. به خدا ماوَم آدِمیم. حالا درسس که پیشونیمونا با آب که که نوشتن، اما خُب یه وختایشم هس که دلمون سوخته باشِد، بدمون نیاد یکی دس زیر پر آ بالمون بیگیرد، هندونه ی چیزی زیر بغلمون بیذاره د، زیری سه فیتیله دلمونا یخده بِکِشد پاین. بابا پکیدیم به قرآن! آخه شوما مردوم مالی کودوم دوره زمونیند که این رسم آ مروتدون شده س؟ ما که خب آدِمی بودیم،کاری به کاری کسی نداشتیم، دوری خودمون گرد می خوابیده یم، اما خدا به سری کافر نیاره د، نه اونی که به سرمون اومدا، اون پشتی که شوما نامردا  اِز ما خالی کردین.

کلَنِـش که می باس یه ذا حرفی تکراری برادون بِزِنم. خب چه کاریه س؟ دنده دون نرم، برین همون قبلیا را بوخونین. اما تَ تــَش.... این کاری که با ما کردین، این رسمش نبود. 

می دونین، حج آقا خدا بیامرز حرفی درسسی می زه د. هی گف به چشادم اعتماد نکون، آ منی کسخل رو دیواری نامردا یادگاری نوشتم. حققمه س. چشمم کور، تونی علحدگیمم می دم. جلو شوماوا حرفاش یادم رف، باوِِ ِرم نیمی شد. کارا خداس دیگه، پیرمرد، یه چیزی می دونس، که یه چیزی می گف، آ منی خر فک کردم من بعضی اون می فمم. می باس به ریشم خندید. بخندین، هیش طور که نیس، هیچ؛ ثوابم داره د.

بذا حرفا یه کلمه ش کونم. اِزیجا به بعدش برا دلی خودمس:

ننه جونم. هیچی، یعنی می خام براد بوگم که هیچیا، عرقی جلفا نیمی شِد.

هیچی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 13:38  توسط افتخار  | 

یه سالی دو ر و بر سالای 67-66 که صدام هنو وقت و بی وقت موشک می فرسساد طرفمون.

ما همه جم شده بودیم تو زیر زمین خونه ی بابا بزرگم؛ بره کشون بچه ها بود. یه دختره ای هم بود یکی دو سال از من بزرگتر، لباس سر شونه ای می پوشید با موهای قارچی، اما هیچ وخ نمی یومد با ما بازی. همه اش یه گوشه واسه خودش چندک می زد. ما ورجه ورجه می زدیم دنبال دود سیگار اشنوی آقا جون، اون ولی صدا از نفسش در نمی یومد.

دختر دایی مامانم بود. مامان باباش تازه از هم طلاق گرفته بودن. زن داییه رفته بود خوابیده بود با "پایه حکم" دایی. فمیده بود و زده بودن تیپ و تار هم. داشتن از هم جدا می شدن.

به مامانمم می گف "عمه". مامانم بش می گف "عمه پاشو تو ام با بچه ها برو تو حیاط"

می گف:"عمه نی می تونم، نی می شِد."

مامانم بش می گف:" چرا عمه جون؟"

- عمه؛ این دلم درد دار ِد.

6 سالش بود.

28 سالمه عمه؛ دلم درد دار ِد. درد، عمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 5:56  توسط افتخار  | 

از کبدم آقا، باور بفرمایید؛ شر و شر داره عرق می آد. زیر سیگاری پشت زیر سیگاری پر از کونه سیگارای بهمن جوج، جاااانم!. لیچ ِ عرق،آدم عرق بخوره خو همینه دیگه.

دخترای شهر؛ اینقد سنگ حجاب اجباری و این کوفت و کس شعرا رو به سینه نزنید. والله با مانتو و روسری خیلی بهتر دل می شه برد. اصن همه چی رنگ و وارنگ تره. دست و پای خیال وازتره واسه غرق شدن. چی کار به کار جوونای مردم دارید. بذارید تو خیابونای شهر راحت و آروم، دل ببازن. بعدا واسه توله هاشون قصه دارن برا تعریف کردن، که روز اول که مامانتو دیدم، تو ترافیک فلان جای شهر شال این رنگی سرش بود، مانتوی اون رنگی تنش.

دلو بذارید رو سِلو کار کنه.عینهو ماشینی که تو نصفه شیب واسه خودش دو به سه می ره. یادتون نره ولی، دست خوب رو اگه نخونید، ورق بر می گرده. تا یه حدی می شه رو دست شریک حساب کرد. ورق که برگشت، دیگه فقط می شه خاک به سرتون بریزید. یه روزی نرسه که بخواید با لگد بکوبید در ماتحت خودتون، اما حتی همونم نتونید. بد روزیه اون روزا؛ تو اتوبان ترافیک دیگه نمی شه لایی کشید.

آها، تا یادم نرفته (و تا دیر نشده) برید از مادربزرگ هاتون حرف بکشید بیرون (پدربزرگ ها همه رفته اند). هر وقت کم آوردید، از اینجا شروع کنید که ننه جان، چی شد که تو رو دادن به آقام؟ خودش همه رو می ریزه رو داریه. شک نکنید.

برید به خیر و سلامت، ترجیحا هم از پیاده رو برید. احتمال اینکه تیر بخورید زیاده.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 21:19  توسط افتخار  | 

همه ی سلول های بدنم، همه با هم گواهی می دادند که این همان لحظه ی خواستنی ِ اینها همه روز و شبِ  پشت سر ِ هم سر شده است. گواهیشان نه از سر همراهی با هم برای جمع کردن یک عالم جزء برای ساختن یک کل واحد - من - ، یک جور دست به یکی برای اعلام یک نیاز، برای اعتراض به فرصت نشناسی آن کل بود. برای یک لحظه خیالم را زیر دست تصور فرستادم. فوران نشئه آورها، از یک جایی دور و بر روده هایم شروع شد، مقصد همه شان هم دست هایم بود. از سر انگشت ها شروع می کردند و آرام آرام بالا می آمدند و به مچ می رسیدند. اینها همه، و من حتی از چند ثانیه اول هم نگذشته بودم، یعنی فقط در را باز کرده بودم، همین. حتی چشم ها هم به هم جفت نشده بودند. اصلا فقط یک چیز دیدم. پرهیبی که برایم آشنا بود، حتی صورت هم نداشت. روده هایم به درستی صورت گواهی می دادند. نیازی نبود که چشم ها درستی صورت را گواه کنند.

شهر را می دیدم که سبز رنگ شده. سبز داشت به طرفم می آمد. لعنت به هر صدای شبیه زنگ در. خیالی که خودت باورش نکنی هیچ وقت واقعیت نمی شود. بردنی ها را بردم. آوردنی ها را آوردم. هزار بار هزار حرف نگفته را گفتم، آخرش هم بی حرفی را انتخاب کردم. آدم های خیابان را نگاه کردم. مثل همه ی انتظارها، حالا آدم های خیابان هم کم می شوند.    

آخرش این چند خط را نوشتم تا چند دقیقه ی دیگر به خودم وقت بدهم.

نشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 19:0  توسط افتخار  | 

آهای مردمان جهان (aka رنجبران جهان)! هیچ نیازی هم نیست که با هم متحد شوید. صرفا دو سه تا پایه ی خوب هم جور کردید کافی است. کون گشادی را کنار بگذارید. دست از این زندگی های نصفه نیمه ی مانده روی زانوی کثافت بکشید و بیایید از شدت لهو و لعب نسل بعد را، که لاجرم خودتان به وجود آورنده ی آنید (طوفان خنده ها) به هر لحاظ ممکن به گا بدهید.

تف به کمرهای عزیز! کمی فکر کنید لطفا، و عوض سمپاتی های کیری آنتونی رابینزی با شادی یا تخمی شرقی با سالیان سال غم، با شهوت و نمونه ی بالفعل زبان بسته ی تو سری خورده اش، هوای نفس ابراز وجود کنید. به پیراهنتان فکر کنید که چطور باید بشود تا موقع از تن در آوردن سر دست بچرخانیدش، یا اصلا در منطقه ی سوق الجیشی زهار مداقه کنید و ببینید چگونه نفوذی زودتر مواضع استراتژیکش را به گا خواهد داد.

البته که این یک نهضت است، من هم اولین منادی اش نیستم. سمپات حداقلی اش که می توانم باشم. این یک دعوتنامه است برای ورود همه، به جهانی که در آن شهوت به عنوان جزیی از وجود انسان به همه نوع رسمیت شناخته می شود. تکلیف شما روشن اندیش عزیز کشف و اعلام یک مقوی باه با صدای بلند، نه برای کس؛ برای خود در به درت است. بدبخت! به لارجر باکس نخند.

لطفا تا جلسه ی بعد به اندازه ی کافی بنوشید.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 23:3  توسط افتخار  | 

به گمانم خیانت بعد از جنگ افروزی، شگفت آورترین توانی است که خداوند در اختیار بشر نهاده ست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 3:34  توسط افتخار  | 

دقیقا نمی دونم چه طور، ولی خوب به هر حال، برای چندمین بار ظرف کمی مدت گذشته، بر می گردیم به وضعیت فوبار.

خدای بزرگ. نگید که تا حالا نشنیدید فوبار یعنی چه؟FUBAR ؟

FUCKED UP BEYOND ALL RECOGNITION

 بازم هیچی؟ یعنی نجات سرباز رایان رو ندیدید؟ کلا به تخممید. این برای فعلا.

قاعدتا حمل بر این می کنم که می بخشید، هرزه دهانی من رو امشب، ولی خوب؛ آقایون و خانم های گرامی!

بذارید یه درس در مورد تاریخ سینما بدم بهتون.

بار اول (و دوم و سومی) که کلمه استفاده می شه، حین این دیالوگه:

+بایس دستورات رو اطاعت کرد ، این بر هر چیزی مقدمه.

-حتی وقتی که وضعیت فوباره؟

+مخصوصا زمانی که وضعیت فوباره.

درک نکردید موقعیتو؟

دفعه ی بعد وقتیه که خلبان یه هواپیما ی پر از چترباز که 22 تا سرنشین هواپیماش به خاطر یه ژنرال مردن می خواد وضعیتش توضیح بده:

FUBAR

و همه هم سرشونو تکون می دن که : آره،آره، فوبار.

لطفا درک کنید، خواهش می کنم. این آخرین فرصته.

دفعه ی آخر، وقتیه که قراره از پل دفاع کنن، که بالاخره اون کسخل نِرده دو زاریش می افته که:

ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ ا ِ!!!!! فوبار!!!!!

هنوزم دوزاریتون نیفتاده؟

برین بدین بابا.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن. تو، با تو یک نفر خاصم. اگر نگرفتی، خاک تو سرت. بقیه می تونن همون برن بدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 2:45  توسط افتخار  | 

امروز صب که داشتم ظرفا رو می شستم می دونی یاد چی افتاده بودم؟

یه دورانی بود که بستنی چوبیا رو تو یه پاکت کاغذی ته باز می ذاشتن؟ دونه ای 7 تومن بود؟ یادت می یاد؟ کیم معروف بود؟ بستنی پوپ هم خیلی طرفدار داشت؟ به خصوص که سیستم هم زده بود و بستنیاشو شکل موشک می داد بیرون؟

نگار یادت می یاد همه می ریختیم عقب رنج روور بابا بزرگ، می رفتیم باغ؟ به باغ که می رسیدیم اون کلاه بافتنی سبزه رو می ذاشت سرش؟ بعد برگشتنه، خاکی با بو گند دود آتیش بازی دم سوپر سر کوچه هر هف هش تامون با هم ماشینو می ذاشتیم رو سرمون که ما بستنی می خوایم؟یادته یه 100 تومنی ه چروکیده اون موقع چه قدرتی داشت؟

باورت می شه آدمی که صد تومنیای چروکیده اش این قد قدرت داشت حالا خوابیده زیر یه خروار خاک؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 7:4  توسط افتخار  | 

خدا پدرت را بیامرزد ننه جان. این یکی پدر آمرزیدگی، نه محض خاطر روح بزرگش - که به خاطر رضای خدا یک روز هم تنهام نمی گزارد- این یکی بابت چیز دیگری است.

دست سرنوشت ولی، طوری رقم خورده که اینجا باید بگویم خدا رحمتت کند پدر جان. گمان نمی برم این یکی از آن رحمت هایی باشد که به شق معمول نصیب روح پدرها می شود.

بعضی چیزها بعضی وقت ها خب؛ غریبانه روی هم جفت می شوند. آدم مجبور می شود اس و اساسشان را این طور روی [به قول ما اصفهانی ها] داریه بریزد.

می پرسید چه و که؟ کجا و کی؟

شرمنده ام. به هیچ کدامتان ربطی ندارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 1:5  توسط افتخار  | 

نشسته ام اینجا، دارم نگاه ها را نگاه می کنم.

نگاه کلافه ی جوان بچه به بغل. نمی دانم از گرما یا از سنگینی بچه. کامله زن های خانه دار، که نمی دانم محض چه - تفرج است، تفنن یا نیاز؟ - آمده اند از چهار دیواری هاشان بیرون، حالا خلوص نیت گل در رنگ هایش تحت تاثیرشان گذاشته. نگاه پر حسرت پیرمرد ها و پیرزن هابه دسته ی جمع شمعدانی های قرمز.

می دانی؟ به نظرم زیبایی هنوز مردم را تحت تاثیر قرار می دهد. گیرم هر چه قدر هم پیش پا افتاده، به سادگی دلشان یر به یرش می کنند. حکایت غریبی است این که ببینی حاصل خون جگرت چطور لبخند به لب مردم می آورد، یک لحظه معطلشان می کند، حسرت به دلشان می کارد.

می بینی زیبایی با مردم چه کار می کند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 21:58  توسط افتخار  | 

طرفای ساعت چهار پنچ بود که رسیدم دانشگا. هوا ابری و خنک و بود، یه نیمچه بادی م توی چنارا با برگای تازه سبزشون می زد. اصن به بعد از ظهرای گرم اردیبهشتی نمی موند. دانشگا خلوت بود. انگار که بعد از ظهر پنج شنبه ای چیزی باشه. مست و سر خوش داشتم رامو می کشیدم و می رفتم، منتها نه از مسیرای همیشگی به طرف هنرها یا فنی. رامو کج کردم طرف دانشکده ادبیات. از زیر یکی از پنجره ها صدای کلاس درس می اومد. از در پشتی رفتم تو کلاس. همینجور سرمو زیر انداختم و رفتم. جبلی داشت درس می داد، با یه کت و شلوار و جلیقه ی مشکی؛ با همون قد کوتاه و صدای بمش. منتها نمی دونم چرا سر کلاس یه مشت بچه دبستانی قد و نیمقد نشسته بودن. یه دفه یه صدای بلندی اومد. من و جبلی دوییدیم بیرون. دیدم یه بنز 230 سبز دلق دلق خودشو از پله های کنار دانشکده کشیده بالا. یه یارویی از توش اومد بیرون، یه دو لول در اورد گرفت طرف یکی از پنجره ها. درق. دود و آتیش و باروت سوخته از لوله تفنگش زد بیرون. نیشش وا شد، یهو منو دید. سر تفنگو کج کرد طرفم. گفت: با اون گوله رهبرتو کشتم، این یکی واسه تو که دیگه فضولی نکنی. درق.

احساس کردم عین هشت تا ساچمه گلوله ی پرنده زنی اش نشست تو شکمم. افتادم زمین. یه ورق کاغذ اومد دم دستم. روش نوشتم:"مادر ج*ده فکر کردی دردم اومد؟ تازه راحت شدم".

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 10:43  توسط افتخار  | 

می شد، می شد که مثلا من بشم یه پیرمرد که نمی خواد چس مثقال داراییش اشتراکی باشه؛ تو سالای فاصله ی بین دو جنگ تو یه دهکده ی قزاقی، با یه عالم ریش و هیکل مثه خرس که عصرا با چکمه های چرمیم از تو گل و شل و تاپاله خودمو بکشم طرف خونه ام که دراز بکشم کنار بخاری. هر وختم که بچه ها دوره ام کردن که : هو هو پیرمرد کس خله رو، منم یه ترکه از پرچین یکی از خونه های دور و بر بکشم بیرون بیفتم دنبالشون که: هری توله سگا.

یا مثلا یه شکارچی میونه سال تو یکی از جنگلای ایالتای جنوبی آمریکا، که هفته ای یه بار پوست سمور و راکون بریزم توی کیسه ام ببرم شهر بفروشم و به جاش قهوه و باروت و بوربن بخرم؛ بعدشم یه روز پسرم ولم کنه بره با یه سیاه فراری کلک بسازن را بیفتن رو می سی سی پی که سیاهه رو مردم قیرآجین نکنن.

اصن شاید می شدم یه مرد خنده روی اجاق کور تو شهر آدم کوچولوها، که از برادرزاده ی موطلایی تخسم نگه داری می کنم و با همسایه ها کس شر تفت می دم و هر و کر می کنم. دنیا ام به تخمم نیس.

چه می دونم، شایدم می شدم بکش دو سه تا مرد میونه سال سگ مایه تو همین تهرون خودمون، هر چن روز به بار واسه شون بساط کنیاک و کباب راه می انداختم، می شدم ساقیشون. بی ظرفیتیاشونو پاک می کردم، زفتشون می کردم. بچه هاشون که تصادف می کردن اول زنگ می زدن به من. از خورده نون کنار سفره شون یه چیزیم گیر من میومد. بچه هاشونم منو صدا می کردن: عمو. مثه بعضیا که بهشون می گن خاله، منتها مذکرش.  

اصن ممکن بود شانس بیارم و یه راس برم بشم کارکتر یکی از کتابای بوکفسکی. اونوخ دیگه بساط نشئگی و خانوم بازیمم جور بود.

می خوای بگی چی؟ شدم همین عنی که می بینی، شب به شب عرق می خورم، از بالا به جنازه ی خودم نیگا می کنم، یه شب در میون. یه شب می خندم، یه شب گریه می کنم.


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 18:18  توسط افتخار  | 

یه هفته، هف روز وقت دارم برای انجام یه کار مهم.

فک کنم حداکثر یه چیزی حدود دو ماه برا زنده موندن.

در حالیکه برا زنده موندن یه چار ماه و نیمی احتیاج دارم.

شمارش معکوسو شرو می کنیم.

به امید اینکه شانس تا یه ماه دیگه در خونه مونو بزنه.

گیرم امروز تعطیل، اما به رسم هر روز صبح: به امید تو.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 8:30  توسط افتخار  | 

اول از همه این را دانلود کنید:

اردال ارزنجان و پریسا ارسلانی - آلمانی آتدیم خارالا 

خوب، برای اینکه خماری هم نکشید، این را هم داشته باشید:

آلمانی آتدیم خارالا            *سیبو انداختم تو کیسه
قالدی سارالا سارالا            *موند واسه خودش و زرد شد (رسید)
داغلاردا دوندوم مارالا            *رفتم کوه دنبال آهو (شکار)
آتیرمه کؤینک آی ساری چپکن            *آی پیرن ترمه، آی زرد جلیقه
گلین هارالیسان                    *آی عروس، اهل کجایی؟
اوزو گؤیچک سؤزو گؤیچک هارا مارالی سان            *آی خوش صورت و خوش سر و زبون، آهوی کدوم طرفی؟
گلدین گئداخ بیزیم باغا                *بیاین بریم باغ ما
هره چیخاق بیر بوداغا                    *هر کی بره سر یه شاخه ای
گول توکولوپ گول یاناغا                    *گل ریخته انگار رو گونه های گلیش
آی گول یاناخلی                            *آی گونه گلی
آی آغ بوخاقلی                            *آی چونه بلوری
گلین هارالیسان                            *آی عروس، اهل کجایی؟
اوزو گؤیچک سؤزو گؤیچک هارا مارالی سان            *آی خوش صورت و خوش سر و زبون، آهوی کدوم طرفی؟
یارین باغیندا اوزوم عسگری                *باغ یارم، پر انگور عسگری
باغین دالیندان حزین سس گلیر            *از پشت دیوارش یه صدای محزون میاد
ساغ اول گل وار اول گل                        *دمت گرم بیا
بیر گئجه مهمان اول گل                    *بیا یه شب مهمون ما شو
یاریم ایواندا بزییر خالی                        *یارم تو ایوون داره بزک میکنه
یارین اوزونده خالی وار خالی                *صورت یارم خال داره
ساغ اول گل وار اول گل                        *دمت گرم بیا

بیر گئجه مهمان اول گل                    *بیا یه شب مهمون ما شو


بعد هم تشکری بکنیم از مرتضی غفوری اسپانسر مادی، حامد جمالو اسپانسر معنوی و سرجنت باب اسپانسر فنی برنامه.

توضیحی هم بدهیم که: نمی دانم دیوانه مثل این آقای ارزنجان چندتا توی دنیا پیدا می شود و اضافه کنیم که: بعضی از چیزها داستان نیستند، سفرند. شما را همراه خودشان می برند. تک و تنها، تا جایی که فقط هم صحبتی خیال ممکن است.

بالاخره هر دیدی، یک بازدیدی دارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 13:34  توسط افتخار  | 

پتیالین آقا، آنزیم درد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 21:7  توسط افتخار  |