این سطر به یاد بامداد دوم آبان 1390 نگاشته می شود، به یادبود خاطره ی پسرک سر تراشیده ای، که سنگینی بار لذتی بسیار ژرف تر از آنچه تحمل وجود دردمندش بود را با خود به پادگان، و از آنجا راست به گور برد، بی آنکه هیچ "پنی ای" افکارش را بخرد.

خدایش رحمت کناد؛ خدایت بیامرزاد.

سلام.
+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 1:10  توسط افتخار  | 

اینجا مهمانیِ درد است. مهمانی شلاق است. گروگانگیریِ تلاطمِ احساساتِ فرو خفته ی دائما در جدل است. اینجا عراق است، ویتنام است، افغانستانِ احساسات است. اینجا حجمِ انبوهِ گرگ های گرسنه ی منتظر دریدنِ شما و احساساتتان است. اینجا سرکوب است. خفقان است. اختناق است. آدم ربایی است. قتل است. ترور مقامات بلندپایه است. اینجا سوریه و بحرین و مصر ولیبی و پاییز هر آنچه روزگاری نشانی از حیات داشت، است.

شما آقای محترم! اینجا حق ندارید سخنانتان را هر چند هم به حق، به پایان ببرید. اینجا محل تقاص است. اینجا آنجاست که نفرین های از پیش فرستاده شده، محلی ار اعراب پیدا می کنند. اینجا الکل هم حجم عضلات مخملین شما را سست نمی کند تا شاید کمتر درد بکشید و به ما خیانت کنید، و دوست عزیز! این اصلا مهم نیست که چه قدر سعی کنید و چه مدت زمان جاری باشد؛ سرطان شما را خواهد کشت. عبور زمان فقط کارش را راحت تر می کند.

شما دوست عزیز! این گرد سفید رنگی که در کف دارید، نمک است. به کار مزه دار کردن غذایتان نمی آید. لطفا آن را رویِ زخم هایتان بپاشید. زخم هایتان هم به درد دیگری نمی خورند.

شاد کامی و شاد اندیشی شما، مرد بزرگ؛ اینجا فقط به درد مهمانی های مامان جانتان می خورد. این درست، که کارت دعوت به این مراسم را خود ما دو دستی روی زبان شما انداخته ایم؛ خودتان را کنار بکشید پفیوز محترم، اینجا جای لیس زدن نیست. لطفا کام را بسته بگیرید و از همه مهم تر حس چشایی کثافتتان را، لطفا تعطیل کنید. دفعه ی بعد، خواهش نمی کنیم.

آه! شما روح گرامی! می دانم که خسرالدنیا و الآخره هستید. نیک می دانم شما را به سَفَرِ عذابی شایسته ی نکوهشتان کشاندیم. کمی بیشتر تامل بفرمایید. یحتمل چیز زیادی از سفر نمانده. گیرم جان دردپروردتان حالا دیگر به هر چیز غیر عذاب مانندی به سادگی رو ترش کند و به علفزاران پرهرز اندوه روی بیاورد.

خانم ها و آقایان! واحسرتا! فغانا! فریادا! زهی جان دردمندا که به بوته ی آزمایش گذاردیم و هر شبانگاه، زیر بار خفت بارش فشنگ هایمان را در خزانه گذاشتیم و لوله ی اسلحه را سمت شقیقه مان گرفتیم. غلط های اضافه کردیم و به آتش هایی دور از تصور آدمیان سوختیم. سزا ما را مر خود همین؛ که آن که با آتش ملاعبه کند، دستش خود سوخته تر بیش.

نعره! آه! درد! اینجا، دوستان عزیز؛ جای زخم ها درد می کند. اینجا؛ آوار ناله ها منتظر زلزله ای برای رقم زدن سرنوشت محتوم خود است. اینجا؛ ما گوشت تن را به قیمت یارانه ای و کوپنی به کسی عرضه نمی کنیم. اینجا؛ سگ های محترم، باید بروند و تخم هایشان را لیس بزنند. می خواهیم حرف از مَردِستان عالم بزنیم اینجا، و می دانید که چه؟! گریه امانمان را می برد و مثل بچگک دو ساله ای لومان می دهد. باد و بروتمان را به باد، و آتشمان را به نفسش چاق می کند! اینجا، جنازه ها را از دو طرف آنقدر می کشند تا مثل شقه ی قصابی دو نیم شود. نه که نمی دانسته ایم. می دانسته ایم و سخت هم خوب می دانسته ایم. لیک فکر نمی کردیم جنازه مان هم زیر بار کشیدن این رقم به حنانه بیفتد.

یعنی از ستونک چوبی ای، کمتریم ما به روزی عبوساً قمطریراً؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391ساعت 2:4  توسط افتخار  | 

شب عروسی معشوق مشترک

صندلی رو جلو کشیده بود و نشسته بود روبروی تلویزیون، دسته ی ایکس باکس رو گرفته بود توی مشت­ها، و دکمه ها رو –به نظر بیشتر از روی تصادف تا با حسابِ خاصی- هر چند لحظه یکبار و در عین بی رغبتی فشار می داد. خیلی منظره­ی غیر منتظره ای نبود، صحنه ی عادی این روزا بود، و دیگه داشت کم کم –و یه جور ترسناکی- عادی می شد، آروم آروم داشت می شد سندرم یکی از اون سیکلای هیستری که هر چه می­دونم چند ماه یه بار یقه­شو می­گرفت و پر واضحه که به تبع اون یقه­ی من رو هم؛ و زندگی چند وقتی به تیره ترین و ترش ترین طیف­ها رنگ و وارنگ می­شد.

نور، قهوه­ای از کرکره ها می گذشت و تو اتاق بعد از ظهر پاییز رو می آورد؛ قهوه­ایش ولی، هیجان قهوه­ایِ پاییزی که از آخرِ زمستونِ قبل، منتظرش موندی تا بالاخره از راه  برسه، نیست. می­نشست انگار تو هوا و سنگین­ترش می­کرد. با اون منظره و این نور، برای چند لحظه، نفس کشیدن سخت شد و دلشوره مثل لکه­ی جوهر تو آب، تابید توی شکمم. عَلَی اللهی یه سلامی تو هوا ول کردم. زیر لب یه غرغری توی مایه­های علیک کرد، اما نگاهش رو از صفحه­ی تلویزیون برنداشت. نفسم سبک­تر شد، اوضاع زیادم بد نیست. لا اقل تو غار نرفته.

می­نشینم روی دسته­ی صندلی، بغل دستش، و یه نگاه به ریش چند روزه­ش می­اندازم.

-         رضا من می­رم دوش بگیرم و یه اصلاحی بکنم.

از یه فاصله­ی دور می­پرونه:

-         باشه.

و نگاهش رو از تلویزیون جدا نمی­کنه.

-         تو دوشتو گرفتی؟

-         نه. مگه نمی­بینی اصلاح نکردم.

-         می­خوای اول تو بری؟

-         نه تو برو.

زیرپوش چرکمرده­ی تنش و پیژامه­ی چهارخونه رو نگاه می کنم. نمی­دونم چند روزه که اینا، بدون این که تکون بخورن؛ تَنِش هستن. فعلاً بحث کردن فایده­ای نداره. نمی­تونم از رو اون صندلی بلندش کنم. حوله رو می­اندازم روی شونه­ام و تمام مدت دوش گرفتن و اصلاح، تو فکر اینم که امشب چه خاکی به سر بگیرم و بدتر از اون، رضا رو کجای دلم بذارم.

فقط یه راه برای بلند کردنش از روی اون صندلی هست:

-         واسه توام چای بریزم؟

سه دقیقه بعد، هر دو تا نشستیم پشت کانتر.

-         یه نَخَم به من بده.

پاکت سیگارشو دراز می­کنه طرفم.

-         رضا باس یواش یواش حاضر شی. دیر برسیم ضایَه­س.

حرف نمی­زنه.

-         بابا تو که اخلاق تخمی منو می­شناسی. سر وقت نریم استرس می­گیرم. شرو می­کنم پاچه گرفتن. مرامی گُه تو اخلاق هر جفتمون نکن.

آتیش نوک سیگارش رو نگاه می­کنه.

-         رضا اینا منم تو رودرواسی تُو دعوت کردن. نمی خوام....

-         اَاَاَاَه­ه­ه..... بسسه بابا گا**دی!!

دوباره بر می­گرده جلوی تلویزیون. دود رو محکم و قایم از تو سینه­م می دم بیرون، سیگار رو ته زیر سیگاری می تِرِکونم و بر­می­گردم تو اتاق. از توی کمد کت و شلوار رو در می­آرم و از تو کاورش می­کشم بیرون. یقه­ی پیراهنم چرکه، ولی مشخص نیست و هنوز قابل پوشیدنه. شلوارم ولی چروکه. بساط میز اتو رو علم می­کنم و مشغول می­شم. تموم که می­شه، اتو رو از برق می­کشم بیرون، اما میز رو جمع نمی­کنم. لباسای رضا هم حتما اتو می­خوان. ثانیه­های آخر، که بالاخره اومدنی می­شه، مجبور می­شیم دوباره میز اتو رو عَلَم کنیم. اینجوری لااقل یه خورده تو وقت صرفه جویی کرده­م.

-         رضا لباس داری واسه اتو کردن؟

محلم نمی­ذاره.

می­رم و جلوی تلویزیون وا می­ایستم.

-         گم شو اونور شهریار.

تلویزیون رو خاموش می­کنم.

-         چه مرگته دوباره رضا؟ چرا اینجوری می­کنی با من؟

یه سری به این ور و اون ور تکون می­ده و زیر لب غرغر می­کنه:

-         چه مر... چه ... خودت می­دونی چه­مه. چه­م می­خوای باشه؟

و سرشو می­ندازه پایین.

-         می­دونم، آره. بریز بیرون ولی ببینم. حرف بزن دِ آخه لامصب.

-         عرق داریم شهریار؟

-         رضا عرق.... الان؟ خودشون حتما... اونجا....

آخ رضا.... زخم می کنی منو. از روزی که با هم همخونه شدیم، قرار گذاشتیم خونه­مون نباس هیچ وقت بی عرق باشه. عجب قرار گهی گذاشتیم.

-         عرقم داریم. خاموش کن اون لامصبو، بیا ببینم چه مرگته.

و می­رم و توی یخچال رو نگاه می­کنم، دو سه تا بطری رو از توش می­کشم بیرون و دو تا استکان و یه لیوان می­ذارم رو میز.

-         سلامتی.

و استکانشو تَرَق می­کوبه روی کانتر و سُرِش می­ده طرفم. می­ریزم براش. وقتِ چون و چرا کردن نیست.

-         سلامتی.

می­زنم باهاش. باس بزنم باهاش. این بار خودم استکان رو از جلو دستش بر می­دارم، پر می­کنم استکان­ها رو، سهم هر کس رو جلوش می­کارم. از جیب پیژامه سیگاراشو در می­آره و دو نخ روشن می­کنه. می خواد بریزه بیرون. بالاخره وا داد. دود رو از لب ها فوت می­کنه پایین.

-         شهریار... داریم حرف یه عمر رو می زنیم... فک می­کنی آسونه واسه­م دیدنش؟

زل زده به سقف و دود رو سمت آسمون فوت می­کنه.

-         ... قراره بره با یه نفر دیگه، واسه همه­ی عمر. واسه همیشه... لااقل تا روزی که یکی از ما سه تا زنده­س.

انگار یه لقمه تو دهنش جا مونده باشه، یه چیزی رو می بلعه پایین. سیگار توی دستش داره دود می کنه و خاکسترش الآناس که بریزه زمین.

-         نصف خیابونای این شهرو من گز کردم باهاش. 2 ساله شهریار؛ که از در این خونه که می­زنم بیرون، گوشه به گوشه­ی شهر برام مِثِ یه تله می­مونه. یه خاطره­س، یه روز، یا یه ساعت یا اصلا بگو یه عبور، یه گذر چند ثانیه ای، دست تو دست یا اصلا از اونم ساده تر، یه خنده، یه حرف، یه جمله... توش انگار قایم شده و منتظر رد شدنِ منه تا بپره بیرون و جلو چشمم بالا پایین بپره.

خاکستر خیلی وقته که ریخته رو زمین.

-         حالا ببینم با یه نفر دیگه می­رقصه؟ با یه نفر دیگه می خنده؟ دست یه نفرِ دیگه دور کَمَرِشه؟ با یه نفر دیگه ... می خوابه؟

و صدا تو گلوش می شکنه و اشک ها آروم آروم می آن پایین.

-          دارم گا**ده می شم شهریار. گا**ده می شم.

بینیش رو به دستش می­کشه و دستش رو می­بره طرف استکان. صدای دلنگِ خوردنِ استکانش به استکانم می­آد.

-         سلامتی....ش.

و استکان رو خالی می­کنه توی گلو. اشکا هنوز دارن پایین می­آن.

استکان رو می­آرم بالا. جلوی خودمو می­گیرم و سعی می کنم تا جایی که می شه لحنم آروم و متقاعد کننده باشه.

-         خوب چه کاریه رضا؟ نرو. نکن آخه با خودت اینجوری لا مصب. خون به جیگرم کردی.

فِرت فِرتی می کنه و سیگارشو تو زیر سیگاری می تکونه.

-         نمی شه. گفتم که می­آم. به هر دو تاشون گفتم که می­آم.

-         گفتی که گفتی. اینجوری که نمی­شه. اینطوری شب اونا رم خراب می­کنی.

سکوت....

-         جمع می کنم خودمو.... یه کاریش می کنم....

و انگار اشک­ها بند اومدن. کاش رضایت داده بود به نیومدن و منم از این مخمصه در می اومدم.

-         رضا نمی شه آخه... چه جوری آخه؟ افتادی رو دنده­ی اون اخلاقای تخمیت دوباره... به خدا نمی­فهمم. این چه رفتنی داره آخه؟

یه پک به سیگارش می زنه. داره کلماتش رو می­جوره.

-         گفتم بهش که دوستش می­مونم شهریار. باید دوستش بمونم.

-         رضا.....آخ رضا.... تو که دوستش نیستی رضا... نمی تونی هیچ وقت باشی...

-         می­دونم... نیستم. اما اونا قرار نیست اینو بدونن.

داره یه چیزی رو ازم مخفی می­کنه... الکل؟ نه بسشه دیگه.... رضا .... چرا اینجوری می کنی رضا؟ چرا؟ ... اشکا دوباره خودنمایی می کنن.

-         شاید اگه ببینم با هم خوشن بتونم بگذرم...

و بغضش می ترکه. از همین می­ترسیدم. سرش رو می گیرم تو سینه... آخ. هر چیز دیگه ای که می­گفتی قبول نمی­کردم، رضا. هر جور بود منصرفت می کردم. اما می­دونم که راست می­گی... می دونم، می­دونم که این تنها راه حلّمونه. دیگه اگر بگم که نمی­فهمم، دروغ گفتم.

شونه­ هاش که آروم می­گیرن، زیر بازوش رو می­گیرم و بلندش می کنم. حالا که بناس بریم، باس مُوَجّه بریم.

-         پاشو رضا. پاشو برو دوش بگیر.

حرفاشو زده و دیگه مثل برّه توی دستم رامه. هدایتش می­کنم به سمت حمام، و می­رم طرف اتاقش و داد می­ زنم:

-         کدوم کت شلوارتو می­پوشی رضا؟

کت شلوارش رو از توی کاور در می­آرم و پیراهنش رو اتو می کنم. با چشمای قرمز و صورت سه تیغ از حمام می­آد بیرون. می­رم و لباس می­ پوشم و فُکُل کراوات می­کنم. نیم ساعت بعد، جلوی کانتر نشستم که از اتاق می­آد بیرون و با یه صدای از ته چاه می­پرسه کراواتشو براش گره می­زنم یا نه. می­خندم و می­گم:

-         چه جور گره ای دوست داری شازده؟!

می­ نشینیم تو ماشین. دقیقاً مصداق این دوستای خجسته ی عروس و داماد هستیم که قبل عروسی شروع کردن به مست کردن تا امشب بترکونن. با این تفاوت که اون کله­اش رو چسبونده به شیشه پنجره، من پشت فرمون دارم سیگار می­ کشم؛ هر دو کوه رو گذاشتیم رو دوشمون و داریم همراه تنهاییمون می­ ریم. می­ دونیم که راست داریم طرف چوبه­ ی دار می­ ریم، نه عروسی.

-         شهریار من... من... من سانتی متر به سانتی متر اون بدنو می شناسم.... شهریار من همه­ ی خط­ هاشو می­ شناسم ... شهریار من امشب باید بدم بره همه ی اون تنو، دستِ غریبه... برای همیشه شهریار... همیشه. یه خال مثل یه ستاره پشتش هست شهریار... من امشب... ستاره ­مو باید بدم بره شهریار...

با خودش حرف می­زنه انگار، گیرم اسم من رو هی تکرار کنه؛ من چشمم به جاده ­س ولی، و دارم فکر می­ کنم به ماه گرفتگی گردی که روی پوستش هست، عین یه خورشید، یادگاری یک بار زمین خوردن دوران بچگیش، زیر دنده هاش، درست روبروی ستاره ی آقا رضا............. هـِـِـِـِـِـِـِی آقا رضا!... تو اگه امشب داری ستاره ­تو  می دی، آقا رضا؛ من، باس بی سر و صدا... بی این که کسی بفهمه.... هوم! امشب خورشیدمو بدم که بره، آقا رضا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همین عنوان را آوا (رقص سرد) و Meh Di (ما نیز روزگاری) نیز نوشته اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 21:22  توسط افتخار  | 

هدیه تولد

مختصات یه روز غریب رو، خیلی راحت می شه از همون اولش تشخیص داد. آخه تو حالت عادی، کی صبح جمعه ساعت 5 صبح، اون موقع که هوا تازه داره می ره به سفیدی بزنه، از خواب بلند می شه؟ غریب­ه دیگه، نیست؟ برا منم بود، اما از خیلی قبل­تر از این، می­دونستم که خیلی غریب­تر از این حرفا است.

بساط قهوه رو راه انداخته بودم و نشسته بودم پای کامپیوتر. هدفونو گذاشته بودم تو گوشم تا احمد از خواب بیدار نشه، سیگارا رو پشت سر هم آتیش می کردم، قلپ قلپِ قهوه راه دود رو صاف می کرد تا بِسُره و بره پایین. آی دلبرم آی دلبر رفته بود رو تکرار، دستم با ماوس کامپیوتر ور می رفت و چشمم خیره شده بود به ترکیدن مین ها تو صورتم، کله­ام ولی همش تو فکر این دستی بود که رفته بود توی سینه م و داشت به قوّت یه نمد مال قلبمو می چلوند.

یه نیگا به بطری عرق انداختم زیر پام و یه نیگا به شات بلور خوش تراشی که یادم نمی اومد دیشب چند دفعه تو گلو سرازیرش کرده بودم. روده هام عین ریسیدن طناب داشتن به هم می پیچیدن. یه نیش به قهوه زدم، هنوز داغ بود. یه سیگار دیگه آتیش زدم و یک کام چارواداری ازش گرفتم تا یه خورده معده مو آروم کنه. دود تو سینه م نشست و قهوه یه جایی بین روده هام جاخوش کرد. یه خورده آروم گرفتم و پاشدم که صداش کنم: "پاشو توله سگ. مگه تو کنکور نداری امروز؟" یه جوری خوابیده بود که انگار اصلا چیزی به اسم بیداری از ازل وجود نداشته. چهار دست و پاشو چنان پهن کرده بود روی دشک که انگار توی زمین ریشه کرده، یه ور صورتشم سرخ بود از جای نیش پشه ها. لا­مصب حتی غلتم نزده بود تو خواب. لیوان چای نبات رو با دو تا شکلات دادم دستش و سیگارو از دستش گرفتم. زدیم به خیابونای تهرون دنبال آدرس دانشگاه. معلومه که پیداش نکردیم. بالاخره یه وامونده­ی دیگه رو پیدا کردیم شبیه خودمون، با این فرق که اون آدرسو بلد بود، ماشین نداشت، ما ماشین داشتیم، اما جا رو بلد نبودیم.

 خیلی خوب. حالا منم و اتوبانای شهر، تو خلوتی اول صبح یه روز تعطیل، و اونم نه هر روزی؛ "امروز". "روز تولد". دقیقا چه قدر وقته که منتظر امروزم؟ اصولا روز تولد یه چیزیه که باید یه سال منتظرش موند. اما فک کنم سوالمو بد پرسیدم: دقیقا چه قدر وقته که دارم سعی می­کنم یه گهی بخورم تو این روزی که می­دونم نمی­تونم هیچ گهی بخورم؟ فک کنم حدود یه ماه پیش بود که یه نفر یه چیزی گفت در مورد تاریخ امروز، و من یادم افتاد که عدد و رقم این تاریخ مربوط به روز تولدشه و داره نزدیک می­شه. بذار اصلا فک کنیم که مثلا یه ماهه. یه ماه کمه؟ یه ماه بس نیس واسه این که آدم له شه؟ که روزا و شباش به هم بچسبن؟ که سینه­ش به خس خس و کله­ش به دوار بیفته از سیگار دود کردنای پشت به پشت؟ که یه روز صبح تو خواب رسیده باشه به یارش، فرداش از دستش داده باشه؟ پس فردا دوباره روز از نو روزی از نو؟ یعنی واقعا یه ماه کمه واسه اینکه دست به جیب، از هر خنده­ی روی لب هر رهگذری متعجب بشی؟

دلم می­خواست می­شد لااقل می­دیدمش، حتی شده از دور. دلم می­خواست صداشو بشنوم. اینطوری شاید راحت­تر می شد کارم، شاید می­شد بفهمم الان چه شکلی شده. صداش چه تغییری کرده. چی بهش هدیه بدم بهتره؟ باس براش دنبال یه اورکت گورتکس بگردم یا یه فندک خوشگل؟ یه جفت گوشواره یا مجموعه کارهای چخوف؟ نمی­شه صداشو شنید. نمی­شه بوش کرد. نمی شه چشیدش. فقط می شه به یاد آورد که: وه! یک سال پیش این شکلی بود. صداش اینجوری به گوش خوش می­اومد. رد شدنش از کنارت این بو رو می داد. مزه­ی تنش این بود زیر زبون. اینجوری می­خندید و اینجوری لب ور می­چید. مشکی موهاش اینطوری توی صورتش می­ریخت و از حمام که می­اومد این بو توی اتاق پخش می­شد. با هر کدوم این فکرا روده ها یه خورده بیشتر تو هم گره می­خورن و نمدماله یه خورده بیشتر قلبتو فشار می­ده، و سقوط طولانی­تر و ممتدتر می­شه تو چاه سیاه و تاریک بی انتهایی که حتی توش لذت بی وزنی هم نداری. سرگردانی می­شه وظیفه، درد کشیدن می­شه یه عادت. سخته، سخته فک کردن به روز تولد، وقتی که مردن به همین راحتی اومده بغلت جا خوش کرده و دم­دستی شده.

آفتاب دیگه حالا، سر از سفیدی کنده، زرد شده و سینه خیز داره خودشو می­کشه بالا، اما هنوز تازه نفسه و عرصه­ی خیابونای شهرو نگرفته. یهو می بینم که دارم می­زنم و می­رم به سمت محله­شون، خیابونشون، کوچه­شون، پلاکشون، دنبال یه سرنخ. آهان! هوای اطرافش این جوریه پس، آفتاب توی محله­ش این جوری پخش می­شه. صبح ساعت 8 اگه از خونه بزنه بیرون، یه همچین منظره­ای (گیرم یه کم پر رفت و آمدتر) می­آد جلوی چشماش. اون یارو کرکره­ی مغازه شو داره می­ده بالا، از اون ور بوی عطر نون تازه می­آد. زیر پنجره می­زنم کنار، یه نفس عمیق می­کشم و سیگارو آتیش می کنم. دلتنگ می­شم و تنها، و همراه تنهاییم می­رم. دود رو از پنجره می­فرستم سمت پنجره­ش، و هوای خونه­ش رو از آتیشِ سر سیگارم رد می کنم و می­دم تو سینه، تا کوچه­ها هم نا رفیق باشن. اشکا رو ول می­کنم که به حال خودشون سُر بخورن و بیان پایین و بغض صدا رو رگه­دار کنه و تو گلو بی نفس بترکه. خدایا چرا اینقد دلم براش تنگ شده؟ کاش می­شد می­دیدمش، از دورم که شده ... چق.

صدای زبونه­ی در می­آد تو دو قدمیم. یکی داره می­آد بیرون. خودشه! نکنه کس دیگه­ای باشه؟ نکنه شب مونده پیشش؟ خدایا اگه باشه خودمو می­کشم. اگه خودش بود چی؟ چی کار کنم؟ مگه نمی­خواستم ببینمش؟ خوب اگه دیدمش چی بگم؟ اگه گف اینجا چه غلطی می کنی جواب ندارم که. عجب خرتوخری، و همه در کمتر از یک ثانیه. لنگه­ی در جمع می­شه تو. باس قایم شم یا بعدش خودمو حلق­آویز کنم؟ یه دختر جوون می­آد بیرون یا یه پسر جوون؟ ... هیچکدوم. یه مرد میونه سال مُفنگی با عرقگیر و زیرشلوار آبی گل و گشاد می­آد بیرون و کره­خر آشغالا رو همچی می ذاره دم در انگار الان نُهِ شبه. سیگار تموم شده، آوازم همینطور، زفت می کنم خودم رو و برمی­گردم خونه.

می­دونم که دقیق نمی­دونم چی ممکنه دلش بخواد هدیه بگیره، اما می­دونم که دقیقاً می­دونم چی دلم می­خواد بهش هدیه بدم. عزیزترین چیزمو. کلمه­هامو. کلمه­ها می­تونن کمکم کنن. می­تونن از خیلی از دیوارا بگذرن برام. اوایل که به فکر هدیه تولد افتاده بودم، صبر کردم تا شاید فرجی بشه و نیازی به استفاده ازشون نباشه. بعد ولی؛ وقت تنگ شده بود و چاره­ی دیگه­ای نبود. چیز دیگه­ای نمی شد به دستش رسوند. کلمه است ولی، که وقتی از عدم بیرونش می­آری و رهاش می­کنی خودش رو هر جور که هست به دست صاحب اصلیش می­رسونه. لعنتی ولی، کلمه و چراغ زنبوری مثل هم می­مونن. باس یه خورده الکل سرشون آتیش بزنی تا فتیله­شون شروع کنه به روغن کشیدن. دیشب، بطری عرقو گذاشته بودم پهلوی شات بلور خوش تراش خوش دستم که همیشه رو میزه. 3 تای اولی رو خالی کرده بودم تو گلو، سیگارِ شات سومو آتیش زده بودم، اما وقتی دیلمان و دشتستانی شروع کرده بودن به خوندن، خیلی راحت؛ هلاک شدم. شات رفته بود کنار و بطری جاشو گرفته بود. فشارِ سر زده بود به زیر پلکا، و از گوشه­ی چشم راهشو شیار انداخته بود پایین، و تهش گمونم احمد بَرَم داشته بود و مث فرفره چرخیده بودم تا تخت. کلمه­ها نیومده بودن، سرجاشون خوش نشسته بودن. پنداری توی این یکی فقره، قراره دست تنها بمونم، خودمم و خودم؛ دروغ چرا؟ می­دونم الان به گه­خوری­ام، اما من اینجوریشو بیشتر دوست دارم. به هر کی بشه زور گفت؛ کلمه زور بر­نمی­داره.

احمد برگشت. طبق انتظار؛ امتحان رو نصفه نیمه ول کرده و به هوای فوتبال بعد از ظهرای جمعه برگشته خونه. آت و آشغال­هامون رو می­ریزیم توی یه ساک و راه می­افتیم. من توی گُل واسادم و طبق معمول چن وقت اخیر، حواسم به همه جا هست غیر از توپ و بازی. زرت و زرت گلای تخمی می­خورم، اما تیممون سَره. به ضرب دگنکم که هست، هوشمو می دم تو بازی و بالاخره یه چن تا توپ خوب رو می­گیرم. بچه­ها زفت کار رو می گیرن و یه چن تا گل جلو می­افتیم. آفتاب دیگه داره نارنجی می شه. تا الان دیگه باید متولد شده باشه... یه گل می خورم. دو تا شوت محکم رو رد می­کنم، یه گل می­زنیم. همه به نفس نفس افتادن. من ولی، از تو گل نکون نخوردم. یه دو به تک رو جمع می­کنم. یهو انگار، می­فهمم که باید چه کار کرد. توپو بلند می­ندازم تو زمین اونا واسه احمد و معطل نمی­کنم. مث تیر می­دُوَم طرف اون یکی دروازه. تا احمد توپو اون گوشه جمع کنه، منم رسیده­م. می ندازه توپو، آخ! ولی نه واسه من. یکی دیگه مونم پشت منه. لعنت بِهش. نباس بذارم ازم رد شه. لنگمو پرت می کنم طرف توپ و نصفه نیمه نگهش می­دارم. پشتی داد می­زنه ولش کن، اما به یه طرفم می­گیرمش و توپی که حالا جلوم افتاده رو مث افلیجا شوت می­کنم. توپ از کنار پای گُلِر، که از قرار انگار از منم چلاق­تره رد شد و رفت تو گُل. خیلی راحت. اصلا به همین سادگی. به همین نرمی، یه چیزی خیلی ملایم و رقیق توی من ترکید و هم­زمان آروم گرفت... منم که دارم نعره می­کشم و دور زمین می­دُوَم. خیلی ساده: احساس می کنم مارادونام و این گل دست خدا بوده. چشم تو چشم آفتاب قرمز غروب می­دوزم و تو روی همه­ی زایشگاه­های دنیا می­خندم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: همین موضوع را، آوا (رقص سرد) , Meh Di (ما نیز روزگاری) هم نوشته اند.


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 21:39  توسط افتخار  | 

بله عزیزکم؛ بله. به همین سادگی. می شود راست در چشمان هم خیره بمانیم و خستگی حجاب حرف های نزده مان بشود، می شود من خیلی آرام دستم را از اندک فاصله ی میان دستانمان عقب بکشم،  تا به دستانت فضا بدهم، که شاید دستانم را هیچ وقت نگیرند، و همه را به بطری گرمازده ی عرقی حواله بدهم؛ که می دانم اگر هم شده است به تلخیش، نیمه شبان، هر طور که هست و هر طور که باشم، لبان منتظرم را بی جواب نخواهد گذاشت و تشنگی دائمم را برخواهد تابید و کوچکی دنیایمان را خواهد ستود.؛ و با اتفاقی از این دست، قوس ها و سبزها و برق ها دست در دست یکدیگر، پذیرای بالینت خواهند شد، و سرت را نرم (به جایم) در آغوش خواهند گرفت، و به نرمی خوابی رهنمونت خواهند شد، و تو بی سودا، بی قطره فکری از دریای متلاطم مرا به خود فرو برنده، حتی به سختی نیز نخواهی اندیشید که ماتم، مرد مرده را در چه کف و خونی فرو خواهد برد.

صلیب، بزرگ مردگان بود؛ در به سفر بردن ساکنان زبون خاک به دنیای عدم، و خود رخت به شرمساری افکند؛ در برابر عقوبت به خدامانندگان این عذاب غریب، که مسیح نیز خود به تلخی می دانست، رویای مرگش را فرشتگان نیستند که به قلم مکتوب می کنند، بل کاهنان جهود جلیلیه اند، که شرم وجود باقیشان، قطره قطره قطره زهره از وجودش بر می کشد و به سیل بی کران ساکنان عدم می سپارد.

و سلام، سلام بر مترسک بی تقصیر جالیزهای پر هندوانه، سرخ و خونین؛ که سرنوشت، بنا را بر آن نمی دارد که به سرخی و به سبزی و به حرکت و به زندگی بستایمش. سلام بر کسی، که فی الذات و باالصدور، مستوجب لعنت من است، نفرین نامه ام بر او، که بی تقصیری؛ تقاص دهنده ی گناه دیگری است، کسی که خلقتش او را مترسک آفرید، و پوکی اش را خود تقصیر نداشت، که برقی بود، برای رماندن گنجشککانی کوچک پر، که گندمزار برایشات قوت لا یموت است، و بازویی نداشت، که برق قهوه ای چشمان دال تیزپری خرمنش را نسوزاند. بی تقصیر آمد و بی تقصیر ماند، و خدایش بیامرزاد؛ بی تقصیری هم از دنیا خواهد رفت. سلامم بر او.

یک تکه از بهشت را،

به دلجویی از عقوبت هبوطم،

خدا انگار به زمین فرستاد؛

نامسلمان عشقم،

اگر شکرانه ی بوسیدنت را،

روزی به بهشتش به جا نیاورم.

تو، لغزیدی، و آرام پرسیدی:

"یک نخ از سیگارت به من می دهی؟"

من دود را آرام لای برگ های جنگل سراندم؛

تو یک کام از من می خواستی،

و من حاضر بودم برایت تمام درخت های جنگل را به آتش بکشم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 3:25  توسط افتخار  | 

انگار همه ی اتفاقات بزرگ باید با یک انقلاب شروع شوند، و بعد؛ تویی که رقصان و ملایم جلوی چشم هایم نواخته می شوی، و انگار آرام آرام حلول می کنی، و نازل می شوی؛ که وحی مطلقی و خود آورنده ی وحی؛ و همه ی معانی زندگان، به پیش چشمان مرگ بینم در تو خلاصه می شوند؛ و من جامه به خود فرو پیچیده ای؛ و تو، ترتیل قرآن نیمه شبان؛ که آن سکون، این نوازش را می طلبد، و آن مرده این نفس را؛ و حیات اتفاقی خود از این دست است، همه ی زمین با هم به جنبش در می آید، و هستی بیمناک وجود خود می گردد؛ آنطور و آنقدر که پروردگاری را باید، تا کوه هایی فرو فرستد، که مهار کننده ی چنین مهری شوند، تا هستی ِ به هفت روز آفریده ای به چشم بر هم زدنی؛ غبار برخاسته از گور مردگانی نباشد.

می دانم، به روشنی می دانم؛ که کلام یاری نخواهد کرد و زبان بسته خواهد بود و دهان دوخته و کالبد افلیج، در لحظه ی ناهنگام همیشه به انتظار ظهور مهر از  در، پس؛ پیشاپیش سلام، آنگونه که شایسته ی ورودت است و در قوت کلماتم نخواهد گنجید، و سیلاب بی تاب کلمات، از همین جوبار باریک، تقدیم قدومت، که دستانم تنگ، و پایم بسته خواهد بود، و جز شایستگی به وجودت برازنده نیست، چه کنم؛ که همه ی آنچه از دستم بر می آید، عذر تقصیر است و بس.

سوگند به بادی که در برابرش سر فرو آوردم، و به خاکی که با ذره ذره اش، ذرات جانم را سایید، و به آتشی که از چشمانت به سویم هروله می کرد، و جویبار پرآب همه ی خیال های تلنبار شده ی پشت وجودم؛

أشهد عکس الریح؛

عیناک قدری؛

و أعلنت علیک الحب* ؛

تو را باور می کنم؛ و همین باور در بارانی از گلوله ها، جانم را نجات خواهد بخشید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*رو در روی باد گواهی می دهم؛

چشمانت سرنوشت من است؛

و بر تو؛ اعلان عشق می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 19:14  توسط افتخار  | 

شب ها دوباره کوتاه شده اند، اما چه کوتاهی بانو؟ تن سپردن زیر شلاق نبودن ها و ندیدن ها و زیر پتک خبرهای گاه به گاه خرد شدن، توی شب های دم کرده ی خفه ی کشنده ی هر امید آینده و رونده ای نفس بر تر است، انگار، طولانی تر است. تیزی لبه ی کارد است روی قسمت گوشتآلود دست یا پا، استیل درجه یک آلمانی، آماده ی بریدن، قربانی گرفتن، از خون محکوم جان به لب رسیده ای که به جایش دوست تر می داشت گلو بر چار میخ بگذارد. همه چیز ولی، به کام دل که نمی شود.

صدا، بانو! می شنوید؟ از میان جمعیت محو شدگان در صدای محبوب می آید.صدای آواز است، صدای آوازی از زیر پنجره ای، حکایت دلگیری و تنهایی، از خیابان آخرین باران بهاری، کوچه ی خاموش و تنگ نیمه شبان، پلاک پر از ته سیگار های نیمه خاموش، صدا، بانو صدای آواز است. صدای داد و بیداد، صدای چکیدن قطره های خون است، از منخرین شتری که بی موعد نحرش کردند، به پای کوچک بتی که قربانی را نمی شایست و ستودن را نمی بایست، و بودنش خود، معجزتی از کرامات عجیب و غریبت بود بانو، که ناکسی را، کس کردی که کسی را برانی از بودنت، و غیر خنده چه می توان کرد بر آن معجزت و این نبودنت؟

می گویمت چه. فراخور چنین زمانی و فراخور چنین بندگانی، خدایگان پرسه های بیهوده ی نیمه شب را آفریدند، و سیگار را، و نغمه های خسته بر آمده از گلوی مردان منتطر را، و اصلا خود انتظار را، و نیم نگاه های دوخته شده به در های همیشه بسته و پنجره های همیشه خاموش را، و دیگر مردانی بلند قامت به موهای مجعد را، و عذاب را، و نفرین نامه هایی بدون باطل السحر را، تا عذاب دائمی و خوش نشین باشد و ویرانی به طول انجامد و امید ناقص زاده طفلی بر لب گور، و مرگ در آستانه ای بس نزدیک، و خوشبختی در سراچه ای بسیار دور، و زندگی به بازی کودکانه ای بسیار بیشتر شبیه.

با شما، بانو؛ دیگر نیاز نمی توانم انگار. امید نیست و شوق نیست و شنونده ای نیست و کلام طنین نابود شونده ای در زمان و مکان است. کلمات انگار، بانو؛ به سنگ می خورند و دردی سر درد می شوند. رهایشان می کنم و در خجالت حبسشان نمی مانم، همین. به فرمان من نیستند و برم فرمان نمی رانند. ساکن نیستند، اما فورانی هم ندارند. برایتان عرض حال می نویسم، بانو؛ حدیث نفس، وگرنه، حکایت حکایتی قدیمی است. خیلی ساده و رک: "بهترینم، برایتان که بهترینید."

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 1:6  توسط افتخار  | 

لباس های شسته را پهن می کردم.

یک جفت جوراب مشکی توی دستم بود، از ته کمد.

زنانه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:55  توسط افتخار  | 

سلام دلبرک غمگین من.

و سلام تلألو ِمشکین چشم های زیبایش، که خواندنشان را نه با چشم، با تکه پاره های شرحه شرحه روحم می توانم.

و سلام بر لبخندی بالا آمده از آتش سرخوشی ای جوانه زده از خاکستر شرم و غم.

سلام بر تو، حریف دیوانه ساز من، سلام معنی جنون، به بالاترین و پایین ترین معنی آن.

کوه های پر برف، خرامگاه پاهای سبکت، سبکترین آهوی دونده بر سفیدی، به قشنگ ترین آبی جهان، بالا آمده از زیباترین عشق ها.

من چشم هایت را دیدم، و لبخندت را، و پاهایت را و دست چپت را، و همه را دیده بودم و همه را فراموش کرده بودم و همه را به یاد آوردم و همه را دیده ای، همه را آیا، فراموش کرده ای، زیبا عزیزک تاتاری من؟

سلام بر جشم هایت دلبرک دیوانه ساز دیوانه ام، سلامتی چشم هایت، و شعله ی مرد کُششان، و سلامتی هق هق وقت و بی وقت مردی که دیوانه دیدنشان بود، و فراموش کرد، و دیوانه ی دیدنشان است، و هیچ وقت فراموش نخواهد کرد.

ماندگار باد؛ حضورت به ضیافت سلام های تمام نشدنی و سیگارهای پشت هم و ویرانه ی مرد و موسیقی، در ویرانه ای بی تو، بی مرد، بی موسیقی. 

بگذارم خبرت را باد، باران، از کوه های پربرف برایم بیاورد، خبری پر از  به آغوش حریف نشستن، آدم کُشی جَری، سخت مشتاق به گرفتن انتقامی کهن، که: خود کرده را یارای تدبیر کِی؟

من و توفان تن هایمان، تو و شرمی محجوب به زیباترینِ بی گناهی ها، سخت به دنبال خلوتی ناکجا آباد، در گوشه ای از جهانی مُثُلی لایق این شکفتن.

دلباخته ای هستی آیا اکنون؟ دل سپرده ای به کسی از دنیایی، که مرگ مرا بر آن، ای بس زیبنده تر از تماشای جنایت بود چنین نبودی، شرم آغشته به گناهی که کوچک گوشه ای از بزرگ لیاقتی که تو را باید، نخواهد بود؟

خیز سنگین آسمان ابری پر باران را می بینی، که چطور کوه ها را سفید می کند؟ می گویم:میدان دیوانگی ها پهن است، هنوز جا برای ما پیدا می شود.

تجسم تجلی حضورت؟ یا یک جفت گلوله ی سرگردان؟ بی چرا زندگانی بمانیم؟ یا به چرا مرگ ما آگاهانی؟

بازگرد عزیزکم، که کلام، به خیز نشسته ی توفانی شروع شونده از دم مسیحاییِ تو ست، و دست ها، منتظر سجود، بر محرابی شایسته ی عبادتت، و چشم ها، آخ چشم ها، به راه نوالکی توشه ی راهی بلند، از آتش چشمانت، و هستی به زانوی ادب نشسته ای منتظر معجزتی از کرامتت، آنگونه که به تمامی در یابد، از این باز به هم نشینی، رسالتش بر ارض تمام شده، خلافتش به پایان آمده، و این گونه دراز لحظه ای به زیبایی پروردگارش بایست باشد، لحظه ی انتظار به پایان رسیدنش.

به سمفونی پر از دود و الکل خوش بیا، کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن.

یعنی به نظرت، "زنگ بزنم، جواب می دهی؟"

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 17:58  توسط افتخار  | 


شماها، سه تا بودین. سه جفت چشم، سه تا برقِ بلا، سه تا حرف بلند.

یکیتون مشکی بود، یکیتون قهوه ای، یکیتون میشی.


رنگ اولی رو وقتی دیدم که شیطون شده بود.

رنگ دومی رو وقتی دیدم که ازم چیزی می خواست.

رنگ سومی رو وقتی که می خواست مهربون بشه.


اولی از جنس آتیش بود،

دومی از جنس کاغذ؛

سومی از جنس عسل.


اولی مثل نیزه می موند،

دومی مثل قمه؛

سومی مثل گرز.


اولی رو چنگیز با خودش از وسط تاتارا آورده بود.

دومی هزار سال پیش همینجا به دنیا اومده بود.

سومی رو شهریور بیست از کوهای قفقاز آورده بودن.


اولی رو بار اول کنار دریا دیدم،

دومی رو زیر برف؛

سومی رو تو کوه.


اولی ستیغ آفتاب تابستون بود تو حیاط یه خونه ی قدیمی،

دومی خوش خوشانه ی شرشر یه بارون پاییزی؛

سومی نشئگی از گرده ی گل ها تو باهار، تو یه کوچه پر خاطره.


شما، 3 جفت چشم، پیشم نموندین، رفتین. من، اما؛ هر سه تا تونو زدم به سقف اتاقم، شبا قبل خواب نیگاتون می کنم، بغلتون می کنم، می بوسمتون، اونوقت کنارتون خواب می بردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن. سلامتی پشمالوی میمون نمایی که دنیای کسای دیگه بود، بعد دنیای کسای دیگه شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 22:0  توسط افتخار  | 

دئرسم اولدورللر، دئرمسم اولی.

Eh ben, je t'encule de toute façon


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 1:34  توسط افتخار  | 

- اینجا داره مث دم اسب بارون می آد حاجی؟ اونجا برفه؟

+ اینجا؟... برفه؟ .... اینجا داره کثافت می آد...

اینو یکی می گف که زیر برف رو گِرَس بود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- مامان بزرگم، داشت می خندید که سَکته کرد و مرد.

+ چه با حال مرده مامان بزرگش.

اینو یکی فکر کرد پیش خودش که نوه ی مامان بزرگه رو دوست داشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- می گن زمان واسه ایرانیا چهار حالت داره: گذشته، حال، آینده با زمان شاه.

اینو  یکی می گف که دهه ی شصت به دنیا اومده بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بهمن کوچیک شد پاکتی 600. خداییش نباد رید به این زندگی؟


اینم خودم می گم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 23:48  توسط افتخار  | 

به یک تابستان که نمی شود گفت یک عمر، می شود؟ نمی دانم، شما هم نمی دانید. لطفا قبول کنید. بعضی از دقایق که چه عرض کنم، بعضی از ثانیه ها به آدم یک عمر می گذرند. و این یک دیالکتیک کیری است که طبعا عرض خواهم کرد چرا. کمی صبر کنید.

به روی جفت چشمم، مثال می آورم. وبلاگ من از این متون تخمی-فلسفی نیست که مسائل را فقط به طور نظری بررسی می کنند. یک لحظه هایی هست -و لحظه به معنای ابتدایی آن، حداکثر مجموع چند ثانیه مد نظرم است- که می تواند به اندازه ی یک عمر طولانی بشود. مثلا مرور دوباره و دوباره و دوباره ی لحظه ای که برای اولین بار -نبوسیده- کسی را خواهید بوسید، یا تصور مکرر و مکرر آغوشی که اگر به موقع گشاده بودید، زندگیتان هرگز رنگ این همه تلخی به خودش نمی گرفت. اگر در نظر بگیرید فاصله ی زمانی کوتاه و چند ثانیه ای بین تصور کردن رنگ سوتین کسی و عمل دست ها برای بیرون آوردن پیراهن خوشرنگ سورمه ای اش را، قطعا منظورم را بهتر خواهید فهمید.

ای همه ی شمایانی که به ریش امثال من به حق می خندید و با نچ نچ و حرکت سر به طرفین نظاره گر رختخواب های خالیمان هستید، لطفا قدر عمرهایتان را بدانید.

یک تابستان می تواند یک عمر باشد. چندین بار پوست انداختن. زادن و دوباره در آتش خود سوختن.

این پست تقدیم می شود به شایان سلمرودی برای تابستانی که پیوندش را با ابرها بسته اند، و حامد جمالو، برای آن لحظه که سیب داخل کیسه افتاد و زرد شد.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:49  توسط افتخار  | 

هیچ نیازی به حاشا نیست که من و عرق رابطه ی تنگاتنگی داریم. رابطه ی تنگاتنگی را هم توصیه می کنیم، که البته در سطح 25 سانتی متری خودمان و کیبورد اهمیت دارد و بقیه به سادگی آن را حواله ی تخم چپ (داخلی یا خارجی) یا راست (ایضا) شان خواهند کرد.

کلمه با همه ی قداستش، دوست دارد لااقل یک جاهایی عقب بنشیند. دوست دارد میدان را واگذار کند به یک بو، دونده و گستاخ که دوست دارد صاف سر لحظه ی نا بهنگام خودش را از منخرین آنکس که باید، بالا بکشد.

دوست دارد وا بدهد به یک قوس؛ یک جای خالی برای پر شدن، یا یک برآمدگی. یک تلاش هر روزه برای تکمیل قدیمی ترین گسل های زمین.

می پذیرد که باید عقب نشینی کرد، در برابر انبوه حجم خالی یک بدن دراز کشیده روی یک تخت، آن لحظه که همه ی کاری که می شود کرد، پرستش آن تن است.

اما خوب، کلمه و قداستش هم برای خودش حداکثر مذهبی است، به بی تفاوتی و غرور و تعصب همه ی مذاهب. مستحب و مکروهش همانقدر خنثی که هر حلال و حرام دیگری.


خیر پیش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 21:56  توسط افتخار  | 

شلیک سوم را هورت بالا می اندازم و شلیک دان را ترق روی میز می کوبم. حالا وقت یک نخ سیگار  خشکیده است که با صدای فش و فش راهش را از بین دندان هایم به فضای اتاق پیدا کند. آهای سیگار خشکیده! حواست به لباسهای استتار باشد، سرهنگ ها بر من محیطند.

به اینشتین فکر می کنم، نه برای اینکه آدم وقتی مست می شود شروع می کند برای خودش خیالپردازی و قهرمان پروری و الگوپذیری. برای اینکه اینشتین کس خل بود. کمی صبر بکنید، یادم می آید چرا. آها،چطور است که دستیابی به سرعت نور محال است، من اما شلیک هنوز توی گلویم قل قل می کند که به گا رفته ام؟

یک شنبه (یکی از روزهای هفته است) حاوی یک تلفن بوده است، یک خواب بد، انتظار برای تلفنی دیگر، کشف حقیقتی خانمان بر باد ده و شلیک چند شلیک دان عرق مرغوب به جهاز هاضمه. نتیجه؟ تبدیل شدن زندگی به هندسه. چطور؟ اینجوری: ثابت کنید سرازیری ای که با سرعتی نامعقول در آن در حال غِلیدن هستید به دیوار ختم نمی شود. برای همین است که با اصرار فراوان پیه برچسب خوردن را به تن می مالم و خودم را از پست های با اسلحه معاف می کنم. این که همه ی تنم بوی نجاست می دهد برای همین است، و صدها البته که نه فقط به همین سادگی.

موسیقی ارمنی؟ آذری؟ کردی؟ فارسی؟ ترکمنی؟ تاجیکی؟ هیچکدام:  بختیاری.


مطلب دستتان آمد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 22:26  توسط افتخار  | 

1- نمی دونم حامد یادش هست یا نه. اوایل بهمن ماه سال 83 بود. نصفه شبی بود. ساعت دو یا چندشو نمی دونم. دو تا آدم خِرابِ خسته ی تفتیده توی اتاق نشسته بودیم در گوش هم پچ پچ می کردیم و به نامرادی روزگار فحش می دادیم. شاکی از دست زمین و زمونه و از اون بدتر دل خراب خودمون استخون لا زخم هم می ذاشتیم. داستان واسه اون موقعیه که بهمن سوییسی هنوز این همه قصه پیدا نکرده بود و تو جیب همه ی اعضای تیم یه پاکت 400 تومنی بهمن همیشه پیدا می شد. خوب که کون همدیگه رو پاره کردیم، تصمیم گرفتیم انقلابی به پا کنیم و نذاریم در رو همین پاشنه بچرخه. شروعشم -طبق روال معمول- قرار شد اینجور باشه که دیگه سیگار نکشیم. دو نخ سیگار تازه آتیش کرده رو همونجا انداختیم تو لیوان چایی. جیزی کرد و خاموش شد.

2- سولماز یه پستی نوشته اینجا؛  بخونیدش لطفا، تا بقیه اش رو بگم براتون.

3- هر آدمی، آدمیزاده ای؛ نمی دونم کیه، کجاس چی کاره اس -غیر از چیزایی که سولماز می گه،شاید- می باس واسه خودش یه "گنجی" هم داشته باشه. یه چیز عزیزی واسه خودش، که خودش بفهمدش. خوابونده باشدش توی یه صندوقچه، واسه روز مبادا. اشتباه نکنید ولی، کارکردش پشتوانه ی ارزی نیست. اتفاقا برعکس؛ واسه قربونیه. می باس نگهش داره، شراب هفت ساله ش کنه، تا اون لحظه ای که لحظه اس، به پای یه حریفی به حرمت همون گنج بزندش زمین. سرشو گوش تا گوش ببره. هیچ گوسفندی هم براش از آسمون نمی آد، هیچ چاقویی ام کند نمی شه. این سر خودشه که داره بریده می شه. این کشت و کشتار یه روز سر می رسه. اما خب، حواستون باشه که قرار نیس همه ی قصه ها خونین و مالین باشن. قابیلم همینو نفهمید فک کنم، که تو اون قربونی معروف دغل کرد. گنجه اس که روز معامله و دوراهی کفه رو براتون به نفع یه طرف سنگین می کنه. پل ها رو پشت سرتون از بین می بره. هلتون می ده جلو. یا معامله ی به صرفه ای کردین یا اینکه خونه خراب می شین.

4- کلمه ها چطورن واسه سر بریدن؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: فردای شبی که سیگارو ترک کردیم حامد رف دنبال پروژه ی روستاش. هوا بارونی شد. سیگارو روشن کردم، طبعا تو اون هوا خیلی چسبید. در به در عصری که برگشت، معلوم شد تمام طول روز سیگار نکشیده. وقتی به ش گفتم گمونم نفرینم کرد. شاید همینه که هیچ وخ نکبت از زندگیم نمی ره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:18  توسط افتخار  | 

نع! اینطوری فایده نداره.

آسمون باس در ِ دلشو وا کنه، بی ادا و اطوار؛ یعنی می خوام بگم یه جوری که بشه تا ته توهاشو دید. بعد آخه، روزگار لا مصبیه، یعنی اینجوری بگم که مطمئنم اونم دلش پره، خوب؟ اگه بخواد راه بیاد، دلشو نشکنیم، حرفشو بخونیم، حالا حالاها واسمون می باره. آقا این بارون چن روزه ها، این یه تِک وصل شدن آسمون به زمین با این شر شر دم اسبی بارون، خیلی چیز مشتیه. حالا واستون می گم چرا. بیا؛ یه کم شل کن، چشاتو ببند، بذا دستو بگیرم با خودم ببرمت یواش یواش، خودت متوجه می شی.

یه نصفه شبی، ابرا عرّشونو گذاشته باشن زمین، یکی از این همه سرازیری شهرو بگیر و بگو یا علی... شرو کن بسُر پایین، یه بارونی کهنه و قدیمی که یقه شو داده باشی بالا، با کفشای بارون؛ یه جفت کفش جیر ساب رفته ی از قواره افتاده که دیگه تخمتم نباشه تو خیس و گل بارون چه بلایی می خواد سرشون بیاد، شروع کن به سریدن به پایین. ولیعصر چطوره؟ خوبه؟ بیا، خیابون خلوته. از کنار چنارا برگای بلاتکلیف بین زرد و سبزو دید بزن و بیا، بذا بارون شیشه های عینکو پر قطره های جامونده از جریان کنه. شرّه ی آبو از رو موهات تو یقه ات حس می کنی؟ امشب شبی نیس که بخوای نگران خیس شدن و سرما خوردن باشی. بالای چهل سال اگه رسیدی به حول و قوّه ی خدا، فرصت به اندازه ی کافی هست واسه نگران این چیزا شدن. رسیدی طرفای فاطمی، دیگه وقتشه که سیگاره رو آتیش بزنی. نه؛ اینجوری نمی شه. باس خم شی رو فندک تا بگیره. دو سه تا پک بزن سیگارت چاق شه. خوب! حالا یه کام چارواداری ازش بگیر و یه نمه حبسش کن. دود رو بین دهن و بینی تقسیم کن و با قوت بده بیرون. می بینی؟ انگار یه چیزیم از اون ته توهای سینه ات با دود زد تو هوا. از فلسطین بپیچ پایین و برو طرف بلوار کشاورز. اینجور خیابون گز کردنا، هر چه قدر بلوار کشاورزش طولانی تر باشه بهتره.

بارون می خوره رو برگای درختای وسط بلوار، جمع می شه، بزرگ می شه، چکه می کنه رو سرت. سایه ی درختا پیچیده شده تو هم. شرو کن با سوت یه چیزی واسه خودت زدن، سوت بلد نیستی زمزمه که می تونی. اصن آخر شبه؛ صداتو بندازی تو سرتم طوری نیست، بخون، از ته سینه. نگران نباش، شهرم مث تو و آسمون زخمیه. می فهمتت. از قدس بری پایین بهتر از 16آذره. برو، برو تا برسی به جمهوری. یه کم کج کن طرف غرب، حالا برو تا با هم بریم سر اصل مطلب.

از اینجا به بعد دیگه خیابون نداریم. همش کو چه پس کوچه اس. این که از چن تا سو ک رد بشی تا برسی به جایی که می خوام واست بگم دیگه راسیاتش به خودت بستگی داره؛ اما از من می شنوی هر چی بیشتر، بهتر. مقصدمون همین خونه نما آجریه س. آره، همین کلنگی قدیمی سازه رو می گم. همین دو طبقه هه که یه در آهنی آبی داره که یکه دو جاش زنگ زده، پنجره های بلند چوبی داره که پشت پرده های توری سفیدش یه طاقچه یا چه می دونم سکو هست. نمی خوادم زیاد بزرگ باشه، مگه چن نفری تو؟ مگه چی کار می خوای بکنی توش؟ سقفش که بلنده، دلت واز می شه. حیاطم که داره. راه پله ی بین دو طبقه رو هم یه موکت پرزبلند بذار که زمستونا که پا می ذاری روش حال بیای. بساط چای پیش اون طبقه باشه که چایخور تره. چای که دم شد، صداتو بنداز تو ساختمونو داد بزن: چای! نخواستی ام بذا تو سینی، لیمو و نباتو بچین تو یه نعلبکی بغلشو ببر. یه نیمکتم بذار تو حیاط، بعد عرقخوری یله بده روش و سیگار بکش. مبادا بذاری سوز و خنکی که این همه راه از رو برف کوها خودشو کشونده تا اونجا حروم و هدر شه. چسبیده بشین، فیض مضاعف می شه. خوب که خنکی زد تو سر و کله ات، یه نفس راحت، عمیق و کشدار از تو سینه بده و بیرون و کِیف کن. 

والا به خدا! آدم مگه از زندگی چی می خواد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 22:14  توسط افتخار  | 

خانوما، آقایون! آخه مـِگه یه حرفا چن بار می باس بـِدون ز ِد؟ چرا متوجه نیمی شیند؟ محضی رضای خدا، یخده دلادونا بده یند به کار، آ اقذه خاکبازی نکونیند.

آخه این که رسمش نیمی شد. سردون به لاک آ پیزی خوددون باشد اووخ که خوش خوشاندونس، آ وقتی درد آ مرضدون که شد بییند سراغی ما؟ به خدا شده یم مثی دیواری مستراب؛ هر کی تنگش می گیر ِد عباشا می ندازِد رو شونه ما. بابا به خدا ماوَم دل داریم. به خدا ماوَم آدِمیم. حالا درسس که پیشونیمونا با آب که که نوشتن، اما خُب یه وختایشم هس که دلمون سوخته باشِد، بدمون نیاد یکی دس زیر پر آ بالمون بیگیرد، هندونه ی چیزی زیر بغلمون بیذاره د، زیری سه فیتیله دلمونا یخده بِکِشد پاین. بابا پکیدیم به قرآن! آخه شوما مردوم مالی کودوم دوره زمونیند که این رسم آ مروتدون شده س؟ ما که خب آدِمی بودیم،کاری به کاری کسی نداشتیم، دوری خودمون گرد می خوابیده یم، اما خدا به سری کافر نیاره د، نه اونی که به سرمون اومدا، اون پشتی که شوما نامردا  اِز ما خالی کردین.

کلَنِـش که می باس یه ذا حرفی تکراری برادون بِزِنم. خب چه کاریه س؟ دنده دون نرم، برین همون قبلیا را بوخونین. اما تَ تــَش.... این کاری که با ما کردین، این رسمش نبود. 

می دونین، حج آقا خدا بیامرز حرفی درسسی می زه د. هی گف به چشادم اعتماد نکون، آ منی کسخل رو دیواری نامردا یادگاری نوشتم. حققمه س. چشمم کور، تونی علحدگیمم می دم. جلو شوماوا حرفاش یادم رف، باوِِ ِرم نیمی شد. کارا خداس دیگه، پیرمرد، یه چیزی می دونس، که یه چیزی می گف، آ منی خر فک کردم من بعضی اون می فمم. می باس به ریشم خندید. بخندین، هیش طور که نیس، هیچ؛ ثوابم داره د.

بذا حرفا یه کلمه ش کونم. اِزیجا به بعدش برا دلی خودمس:

ننه جونم. هیچی، یعنی می خام براد بوگم که هیچیا، عرقی جلفا نیمی شِد.

هیچی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 13:38  توسط افتخار  | 

یه سالی دو ر و بر سالای 67-66 که صدام هنو وقت و بی وقت موشک می فرسساد طرفمون.

ما همه جم شده بودیم تو زیر زمین خونه ی بابا بزرگم؛ بره کشون بچه ها بود. یه دختره ای هم بود یکی دو سال از من بزرگتر، لباس سر شونه ای می پوشید با موهای قارچی، اما هیچ وخ نمی یومد با ما بازی. همه اش یه گوشه واسه خودش چندک می زد. ما ورجه ورجه می زدیم دنبال دود سیگار اشنوی آقا جون، اون ولی صدا از نفسش در نمی یومد.

دختر دایی مامانم بود. مامان باباش تازه از هم طلاق گرفته بودن. زن داییه رفته بود خوابیده بود با "پایه حکم" دایی. فمیده بود و زده بودن تیپ و تار هم. داشتن از هم جدا می شدن.

به مامانمم می گف "عمه". مامانم بش می گف "عمه پاشو تو ام با بچه ها برو تو حیاط"

می گف:"عمه نی می تونم، نی می شِد."

مامانم بش می گف:" چرا عمه جون؟"

- عمه؛ این دلم درد دار ِد.

6 سالش بود.

28 سالمه عمه؛ دلم درد دار ِد. درد، عمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 5:56  توسط افتخار  | 

از کبدم آقا، باور بفرمایید؛ شر و شر داره عرق می آد. زیر سیگاری پشت زیر سیگاری پر از کونه سیگارای بهمن جوج، جاااانم!. لیچ ِ عرق،آدم عرق بخوره خو همینه دیگه.

دخترای شهر؛ اینقد سنگ حجاب اجباری و این کوفت و کس شعرا رو به سینه نزنید. والله با مانتو و روسری خیلی بهتر دل می شه برد. اصن همه چی رنگ و وارنگ تره. دست و پای خیال وازتره واسه غرق شدن. چی کار به کار جوونای مردم دارید. بذارید تو خیابونای شهر راحت و آروم، دل ببازن. بعدا واسه توله هاشون قصه دارن برا تعریف کردن، که روز اول که مامانتو دیدم، تو ترافیک فلان جای شهر شال این رنگی سرش بود، مانتوی اون رنگی تنش.

دلو بذارید رو سِلو کار کنه.عینهو ماشینی که تو نصفه شیب واسه خودش دو به سه می ره. یادتون نره ولی، دست خوب رو اگه نخونید، ورق بر می گرده. تا یه حدی می شه رو دست شریک حساب کرد. ورق که برگشت، دیگه فقط می شه خاک به سرتون بریزید. یه روزی نرسه که بخواید با لگد بکوبید در ماتحت خودتون، اما حتی همونم نتونید. بد روزیه اون روزا؛ تو اتوبان ترافیک دیگه نمی شه لایی کشید.

آها، تا یادم نرفته (و تا دیر نشده) برید از مادربزرگ هاتون حرف بکشید بیرون (پدربزرگ ها همه رفته اند). هر وقت کم آوردید، از اینجا شروع کنید که ننه جان، چی شد که تو رو دادن به آقام؟ خودش همه رو می ریزه رو داریه. شک نکنید.

برید به خیر و سلامت، ترجیحا هم از پیاده رو برید. احتمال اینکه تیر بخورید زیاده.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 21:19  توسط افتخار  | 

مطالب قدیمی‌تر