خدایش رحمت کناد؛ خدایت بیامرزاد.
سلام.شما آقای محترم! اینجا حق ندارید سخنانتان را هر چند هم به حق، به پایان ببرید. اینجا محل تقاص است. اینجا آنجاست که نفرین های از پیش فرستاده شده، محلی ار اعراب پیدا می کنند. اینجا الکل هم حجم عضلات مخملین شما را سست نمی کند تا شاید کمتر درد بکشید و به ما خیانت کنید، و دوست عزیز! این اصلا مهم نیست که چه قدر سعی کنید و چه مدت زمان جاری باشد؛ سرطان شما را خواهد کشت. عبور زمان فقط کارش را راحت تر می کند.
شما دوست عزیز! این گرد سفید رنگی که در کف دارید، نمک است. به کار مزه دار کردن غذایتان نمی آید. لطفا آن را رویِ زخم هایتان بپاشید. زخم هایتان هم به درد دیگری نمی خورند.
شاد کامی و شاد اندیشی شما، مرد بزرگ؛ اینجا فقط به درد مهمانی های مامان جانتان می خورد. این درست، که کارت دعوت به این مراسم را خود ما دو دستی روی زبان شما انداخته ایم؛ خودتان را کنار بکشید پفیوز محترم، اینجا جای لیس زدن نیست. لطفا کام را بسته بگیرید و از همه مهم تر حس چشایی کثافتتان را، لطفا تعطیل کنید. دفعه ی بعد، خواهش نمی کنیم.
آه! شما روح گرامی! می دانم که خسرالدنیا و الآخره هستید. نیک می دانم شما را به سَفَرِ عذابی شایسته ی نکوهشتان کشاندیم. کمی بیشتر تامل بفرمایید. یحتمل چیز زیادی از سفر نمانده. گیرم جان دردپروردتان حالا دیگر به هر چیز غیر عذاب مانندی به سادگی رو ترش کند و به علفزاران پرهرز اندوه روی بیاورد.
خانم ها و آقایان! واحسرتا! فغانا! فریادا! زهی جان دردمندا که به بوته ی آزمایش گذاردیم و هر شبانگاه، زیر بار خفت بارش فشنگ هایمان را در خزانه گذاشتیم و لوله ی اسلحه را سمت شقیقه مان گرفتیم. غلط های اضافه کردیم و به آتش هایی دور از تصور آدمیان سوختیم. سزا ما را مر خود همین؛ که آن که با آتش ملاعبه کند، دستش خود سوخته تر بیش.
نعره! آه! درد! اینجا، دوستان عزیز؛ جای زخم ها درد می کند. اینجا؛ آوار ناله ها منتظر زلزله ای برای رقم زدن سرنوشت محتوم خود است. اینجا؛ ما گوشت تن را به قیمت یارانه ای و کوپنی به کسی عرضه نمی کنیم. اینجا؛ سگ های محترم، باید بروند و تخم هایشان را لیس بزنند. می خواهیم حرف از مَردِستان عالم بزنیم اینجا، و می دانید که چه؟! گریه امانمان را می برد و مثل بچگک دو ساله ای لومان می دهد. باد و بروتمان را به باد، و آتشمان را به نفسش چاق می کند! اینجا، جنازه ها را از دو طرف آنقدر می کشند تا مثل شقه ی قصابی دو نیم شود. نه که نمی دانسته ایم. می دانسته ایم و سخت هم خوب می دانسته ایم. لیک فکر نمی کردیم جنازه مان هم زیر بار کشیدن این رقم به حنانه بیفتد.
یعنی از ستونک چوبی ای، کمتریم ما به روزی عبوساً قمطریراً؟
شب عروسی معشوق مشترک
صندلی رو جلو کشیده بود و نشسته بود روبروی تلویزیون، دسته ی ایکس باکس رو گرفته بود توی مشتها، و دکمه ها رو –به نظر بیشتر از روی تصادف تا با حسابِ خاصی- هر چند لحظه یکبار و در عین بی رغبتی فشار می داد. خیلی منظرهی غیر منتظره ای نبود، صحنه ی عادی این روزا بود، و دیگه داشت کم کم –و یه جور ترسناکی- عادی می شد، آروم آروم داشت می شد سندرم یکی از اون سیکلای هیستری که هر چه میدونم چند ماه یه بار یقهشو میگرفت و پر واضحه که به تبع اون یقهی من رو هم؛ و زندگی چند وقتی به تیره ترین و ترش ترین طیفها رنگ و وارنگ میشد.
نور، قهوهای از کرکره ها می گذشت و تو اتاق بعد از ظهر پاییز رو می آورد؛ قهوهایش ولی، هیجان قهوهایِ پاییزی که از آخرِ زمستونِ قبل، منتظرش موندی تا بالاخره از راه برسه، نیست. مینشست انگار تو هوا و سنگینترش میکرد. با اون منظره و این نور، برای چند لحظه، نفس کشیدن سخت شد و دلشوره مثل لکهی جوهر تو آب، تابید توی شکمم. عَلَی اللهی یه سلامی تو هوا ول کردم. زیر لب یه غرغری توی مایههای علیک کرد، اما نگاهش رو از صفحهی تلویزیون برنداشت. نفسم سبکتر شد، اوضاع زیادم بد نیست. لا اقل تو غار نرفته.
مینشینم روی دستهی صندلی، بغل دستش، و یه نگاه به ریش چند روزهش میاندازم.
- رضا من میرم دوش بگیرم و یه اصلاحی بکنم.
از یه فاصلهی دور میپرونه:
- باشه.
و نگاهش رو از تلویزیون جدا نمیکنه.
- تو دوشتو گرفتی؟
- نه. مگه نمیبینی اصلاح نکردم.
- میخوای اول تو بری؟
- نه تو برو.
زیرپوش چرکمردهی تنش و پیژامهی چهارخونه رو نگاه می کنم. نمیدونم چند روزه که اینا، بدون این که تکون بخورن؛ تَنِش هستن. فعلاً بحث کردن فایدهای نداره. نمیتونم از رو اون صندلی بلندش کنم. حوله رو میاندازم روی شونهام و تمام مدت دوش گرفتن و اصلاح، تو فکر اینم که امشب چه خاکی به سر بگیرم و بدتر از اون، رضا رو کجای دلم بذارم.
فقط یه راه برای بلند کردنش از روی اون صندلی هست:
- واسه توام چای بریزم؟
سه دقیقه بعد، هر دو تا نشستیم پشت کانتر.
- یه نَخَم به من بده.
پاکت سیگارشو دراز میکنه طرفم.
- رضا باس یواش یواش حاضر شی. دیر برسیم ضایَهس.
حرف نمیزنه.
- بابا تو که اخلاق تخمی منو میشناسی. سر وقت نریم استرس میگیرم. شرو میکنم پاچه گرفتن. مرامی گُه تو اخلاق هر جفتمون نکن.
آتیش نوک سیگارش رو نگاه میکنه.
- رضا اینا منم تو رودرواسی تُو دعوت کردن. نمی خوام....
- اَاَاَاَههه..... بسسه بابا گا**دی!!
دوباره بر میگرده جلوی تلویزیون. دود رو محکم و قایم از تو سینهم می دم بیرون، سیگار رو ته زیر سیگاری می تِرِکونم و برمیگردم تو اتاق. از توی کمد کت و شلوار رو در میآرم و از تو کاورش میکشم بیرون. یقهی پیراهنم چرکه، ولی مشخص نیست و هنوز قابل پوشیدنه. شلوارم ولی چروکه. بساط میز اتو رو علم میکنم و مشغول میشم. تموم که میشه، اتو رو از برق میکشم بیرون، اما میز رو جمع نمیکنم. لباسای رضا هم حتما اتو میخوان. ثانیههای آخر، که بالاخره اومدنی میشه، مجبور میشیم دوباره میز اتو رو عَلَم کنیم. اینجوری لااقل یه خورده تو وقت صرفه جویی کردهم.
- رضا لباس داری واسه اتو کردن؟
محلم نمیذاره.
میرم و جلوی تلویزیون وا میایستم.
- گم شو اونور شهریار.
تلویزیون رو خاموش میکنم.
- چه مرگته دوباره رضا؟ چرا اینجوری میکنی با من؟
یه سری به این ور و اون ور تکون میده و زیر لب غرغر میکنه:
- چه مر... چه ... خودت میدونی چهمه. چهم میخوای باشه؟
و سرشو میندازه پایین.
- میدونم، آره. بریز بیرون ولی ببینم. حرف بزن دِ آخه لامصب.
- عرق داریم شهریار؟
- رضا عرق.... الان؟ خودشون حتما... اونجا....
آخ رضا.... زخم می کنی منو. از روزی که با هم همخونه شدیم، قرار گذاشتیم خونهمون نباس هیچ وقت بی عرق باشه. عجب قرار گهی گذاشتیم.
- عرقم داریم. خاموش کن اون لامصبو، بیا ببینم چه مرگته.
و میرم و توی یخچال رو نگاه میکنم، دو سه تا بطری رو از توش میکشم بیرون و دو تا استکان و یه لیوان میذارم رو میز.
- سلامتی.
و استکانشو تَرَق میکوبه روی کانتر و سُرِش میده طرفم. میریزم براش. وقتِ چون و چرا کردن نیست.
- سلامتی.
میزنم باهاش. باس بزنم باهاش. این بار خودم استکان رو از جلو دستش بر میدارم، پر میکنم استکانها رو، سهم هر کس رو جلوش میکارم. از جیب پیژامه سیگاراشو در میآره و دو نخ روشن میکنه. می خواد بریزه بیرون. بالاخره وا داد. دود رو از لب ها فوت میکنه پایین.
- شهریار... داریم حرف یه عمر رو می زنیم... فک میکنی آسونه واسهم دیدنش؟
زل زده به سقف و دود رو سمت آسمون فوت میکنه.
- ... قراره بره با یه نفر دیگه، واسه همهی عمر. واسه همیشه... لااقل تا روزی که یکی از ما سه تا زندهس.
انگار یه لقمه تو دهنش جا مونده باشه، یه چیزی رو می بلعه پایین. سیگار توی دستش داره دود می کنه و خاکسترش الآناس که بریزه زمین.
- نصف خیابونای این شهرو من گز کردم باهاش. 2 ساله شهریار؛ که از در این خونه که میزنم بیرون، گوشه به گوشهی شهر برام مِثِ یه تله میمونه. یه خاطرهس، یه روز، یا یه ساعت یا اصلا بگو یه عبور، یه گذر چند ثانیه ای، دست تو دست یا اصلا از اونم ساده تر، یه خنده، یه حرف، یه جمله... توش انگار قایم شده و منتظر رد شدنِ منه تا بپره بیرون و جلو چشمم بالا پایین بپره.
خاکستر خیلی وقته که ریخته رو زمین.
- حالا ببینم با یه نفر دیگه میرقصه؟ با یه نفر دیگه می خنده؟ دست یه نفرِ دیگه دور کَمَرِشه؟ با یه نفر دیگه ... می خوابه؟
و صدا تو گلوش می شکنه و اشک ها آروم آروم می آن پایین.
- دارم گا**ده می شم شهریار. گا**ده می شم.
بینیش رو به دستش میکشه و دستش رو میبره طرف استکان. صدای دلنگِ خوردنِ استکانش به استکانم میآد.
- سلامتی....ش.
و استکان رو خالی میکنه توی گلو. اشکا هنوز دارن پایین میآن.
استکان رو میآرم بالا. جلوی خودمو میگیرم و سعی می کنم تا جایی که می شه لحنم آروم و متقاعد کننده باشه.
- خوب چه کاریه رضا؟ نرو. نکن آخه با خودت اینجوری لا مصب. خون به جیگرم کردی.
فِرت فِرتی می کنه و سیگارشو تو زیر سیگاری می تکونه.
- نمی شه. گفتم که میآم. به هر دو تاشون گفتم که میآم.
- گفتی که گفتی. اینجوری که نمیشه. اینطوری شب اونا رم خراب میکنی.
سکوت....
- جمع می کنم خودمو.... یه کاریش می کنم....
و انگار اشکها بند اومدن. کاش رضایت داده بود به نیومدن و منم از این مخمصه در می اومدم.
- رضا نمی شه آخه... چه جوری آخه؟ افتادی رو دندهی اون اخلاقای تخمیت دوباره... به خدا نمیفهمم. این چه رفتنی داره آخه؟
یه پک به سیگارش می زنه. داره کلماتش رو میجوره.
- گفتم بهش که دوستش میمونم شهریار. باید دوستش بمونم.
- رضا.....آخ رضا.... تو که دوستش نیستی رضا... نمی تونی هیچ وقت باشی...
- میدونم... نیستم. اما اونا قرار نیست اینو بدونن.
داره یه چیزی رو ازم مخفی میکنه... الکل؟ نه بسشه دیگه.... رضا .... چرا اینجوری می کنی رضا؟ چرا؟ ... اشکا دوباره خودنمایی می کنن.
- شاید اگه ببینم با هم خوشن بتونم بگذرم...
و بغضش می ترکه. از همین میترسیدم. سرش رو می گیرم تو سینه... آخ. هر چیز دیگه ای که میگفتی قبول نمیکردم، رضا. هر جور بود منصرفت می کردم. اما میدونم که راست میگی... می دونم، میدونم که این تنها راه حلّمونه. دیگه اگر بگم که نمیفهمم، دروغ گفتم.
شونه هاش که آروم میگیرن، زیر بازوش رو میگیرم و بلندش می کنم. حالا که بناس بریم، باس مُوَجّه بریم.
- پاشو رضا. پاشو برو دوش بگیر.
حرفاشو زده و دیگه مثل برّه توی دستم رامه. هدایتش میکنم به سمت حمام، و میرم طرف اتاقش و داد می زنم:
- کدوم کت شلوارتو میپوشی رضا؟
کت شلوارش رو از توی کاور در میآرم و پیراهنش رو اتو می کنم. با چشمای قرمز و صورت سه تیغ از حمام میآد بیرون. میرم و لباس می پوشم و فُکُل کراوات میکنم. نیم ساعت بعد، جلوی کانتر نشستم که از اتاق میآد بیرون و با یه صدای از ته چاه میپرسه کراواتشو براش گره میزنم یا نه. میخندم و میگم:
- چه جور گره ای دوست داری شازده؟!
می نشینیم تو ماشین. دقیقاً مصداق این دوستای خجسته ی عروس و داماد هستیم که قبل عروسی شروع کردن به مست کردن تا امشب بترکونن. با این تفاوت که اون کلهاش رو چسبونده به شیشه پنجره، من پشت فرمون دارم سیگار می کشم؛ هر دو کوه رو گذاشتیم رو دوشمون و داریم همراه تنهاییمون می ریم. می دونیم که راست داریم طرف چوبه ی دار می ریم، نه عروسی.
- شهریار من... من... من سانتی متر به سانتی متر اون بدنو می شناسم.... شهریار من همه ی خط هاشو می شناسم ... شهریار من امشب باید بدم بره همه ی اون تنو، دستِ غریبه... برای همیشه شهریار... همیشه. یه خال مثل یه ستاره پشتش هست شهریار... من امشب... ستاره مو باید بدم بره شهریار...
با خودش حرف میزنه انگار، گیرم اسم من رو هی تکرار کنه؛ من چشمم به جاده س ولی، و دارم فکر می کنم به ماه گرفتگی گردی که روی پوستش هست، عین یه خورشید، یادگاری یک بار زمین خوردن دوران بچگیش، زیر دنده هاش، درست روبروی ستاره ی آقا رضا............. هـِـِـِـِـِـِـِی آقا رضا!... تو اگه امشب داری ستاره تو می دی، آقا رضا؛ من، باس بی سر و صدا... بی این که کسی بفهمه.... هوم! امشب خورشیدمو بدم که بره، آقا رضا!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همین عنوان را آوا (رقص سرد) و Meh Di (ما نیز روزگاری) نیز نوشته اند.
هدیه تولد
مختصات یه روز غریب رو، خیلی راحت می شه از همون اولش تشخیص داد. آخه تو حالت عادی، کی صبح جمعه ساعت 5 صبح، اون موقع که هوا تازه داره می ره به سفیدی بزنه، از خواب بلند می شه؟ غریبه دیگه، نیست؟ برا منم بود، اما از خیلی قبلتر از این، میدونستم که خیلی غریبتر از این حرفا است.
بساط قهوه رو راه انداخته بودم و نشسته بودم پای کامپیوتر. هدفونو گذاشته بودم تو گوشم تا احمد از خواب بیدار نشه، سیگارا رو پشت سر هم آتیش می کردم، قلپ قلپِ قهوه راه دود رو صاف می کرد تا بِسُره و بره پایین. آی دلبرم آی دلبر رفته بود رو تکرار، دستم با ماوس کامپیوتر ور می رفت و چشمم خیره شده بود به ترکیدن مین ها تو صورتم، کلهام ولی همش تو فکر این دستی بود که رفته بود توی سینه م و داشت به قوّت یه نمد مال قلبمو می چلوند.
یه نیگا به بطری عرق انداختم زیر پام و یه نیگا به شات بلور خوش تراشی که یادم نمی اومد دیشب چند دفعه تو گلو سرازیرش کرده بودم. روده هام عین ریسیدن طناب داشتن به هم می پیچیدن. یه نیش به قهوه زدم، هنوز داغ بود. یه سیگار دیگه آتیش زدم و یک کام چارواداری ازش گرفتم تا یه خورده معده مو آروم کنه. دود تو سینه م نشست و قهوه یه جایی بین روده هام جاخوش کرد. یه خورده آروم گرفتم و پاشدم که صداش کنم: "پاشو توله سگ. مگه تو کنکور نداری امروز؟" یه جوری خوابیده بود که انگار اصلا چیزی به اسم بیداری از ازل وجود نداشته. چهار دست و پاشو چنان پهن کرده بود روی دشک که انگار توی زمین ریشه کرده، یه ور صورتشم سرخ بود از جای نیش پشه ها. لامصب حتی غلتم نزده بود تو خواب. لیوان چای نبات رو با دو تا شکلات دادم دستش و سیگارو از دستش گرفتم. زدیم به خیابونای تهرون دنبال آدرس دانشگاه. معلومه که پیداش نکردیم. بالاخره یه واموندهی دیگه رو پیدا کردیم شبیه خودمون، با این فرق که اون آدرسو بلد بود، ماشین نداشت، ما ماشین داشتیم، اما جا رو بلد نبودیم.
خیلی خوب. حالا منم و اتوبانای شهر، تو خلوتی اول صبح یه روز تعطیل، و اونم نه هر روزی؛ "امروز". "روز تولد". دقیقا چه قدر وقته که منتظر امروزم؟ اصولا روز تولد یه چیزیه که باید یه سال منتظرش موند. اما فک کنم سوالمو بد پرسیدم: دقیقا چه قدر وقته که دارم سعی میکنم یه گهی بخورم تو این روزی که میدونم نمیتونم هیچ گهی بخورم؟ فک کنم حدود یه ماه پیش بود که یه نفر یه چیزی گفت در مورد تاریخ امروز، و من یادم افتاد که عدد و رقم این تاریخ مربوط به روز تولدشه و داره نزدیک میشه. بذار اصلا فک کنیم که مثلا یه ماهه. یه ماه کمه؟ یه ماه بس نیس واسه این که آدم له شه؟ که روزا و شباش به هم بچسبن؟ که سینهش به خس خس و کلهش به دوار بیفته از سیگار دود کردنای پشت به پشت؟ که یه روز صبح تو خواب رسیده باشه به یارش، فرداش از دستش داده باشه؟ پس فردا دوباره روز از نو روزی از نو؟ یعنی واقعا یه ماه کمه واسه اینکه دست به جیب، از هر خندهی روی لب هر رهگذری متعجب بشی؟
دلم میخواست میشد لااقل میدیدمش، حتی شده از دور. دلم میخواست صداشو بشنوم. اینطوری شاید راحتتر می شد کارم، شاید میشد بفهمم الان چه شکلی شده. صداش چه تغییری کرده. چی بهش هدیه بدم بهتره؟ باس براش دنبال یه اورکت گورتکس بگردم یا یه فندک خوشگل؟ یه جفت گوشواره یا مجموعه کارهای چخوف؟ نمیشه صداشو شنید. نمیشه بوش کرد. نمی شه چشیدش. فقط می شه به یاد آورد که: وه! یک سال پیش این شکلی بود. صداش اینجوری به گوش خوش میاومد. رد شدنش از کنارت این بو رو می داد. مزهی تنش این بود زیر زبون. اینجوری میخندید و اینجوری لب ور میچید. مشکی موهاش اینطوری توی صورتش میریخت و از حمام که میاومد این بو توی اتاق پخش میشد. با هر کدوم این فکرا روده ها یه خورده بیشتر تو هم گره میخورن و نمدماله یه خورده بیشتر قلبتو فشار میده، و سقوط طولانیتر و ممتدتر میشه تو چاه سیاه و تاریک بی انتهایی که حتی توش لذت بی وزنی هم نداری. سرگردانی میشه وظیفه، درد کشیدن میشه یه عادت. سخته، سخته فک کردن به روز تولد، وقتی که مردن به همین راحتی اومده بغلت جا خوش کرده و دمدستی شده.
آفتاب دیگه حالا، سر از سفیدی کنده، زرد شده و سینه خیز داره خودشو میکشه بالا، اما هنوز تازه نفسه و عرصهی خیابونای شهرو نگرفته. یهو می بینم که دارم میزنم و میرم به سمت محلهشون، خیابونشون، کوچهشون، پلاکشون، دنبال یه سرنخ. آهان! هوای اطرافش این جوریه پس، آفتاب توی محلهش این جوری پخش میشه. صبح ساعت 8 اگه از خونه بزنه بیرون، یه همچین منظرهای (گیرم یه کم پر رفت و آمدتر) میآد جلوی چشماش. اون یارو کرکرهی مغازه شو داره میده بالا، از اون ور بوی عطر نون تازه میآد. زیر پنجره میزنم کنار، یه نفس عمیق میکشم و سیگارو آتیش می کنم. دلتنگ میشم و تنها، و همراه تنهاییم میرم. دود رو از پنجره میفرستم سمت پنجرهش، و هوای خونهش رو از آتیشِ سر سیگارم رد می کنم و میدم تو سینه، تا کوچهها هم نا رفیق باشن. اشکا رو ول میکنم که به حال خودشون سُر بخورن و بیان پایین و بغض صدا رو رگهدار کنه و تو گلو بی نفس بترکه. خدایا چرا اینقد دلم براش تنگ شده؟ کاش میشد میدیدمش، از دورم که شده ... چق.
صدای زبونهی در میآد تو دو قدمیم. یکی داره میآد بیرون. خودشه! نکنه کس دیگهای باشه؟ نکنه شب مونده پیشش؟ خدایا اگه باشه خودمو میکشم. اگه خودش بود چی؟ چی کار کنم؟ مگه نمیخواستم ببینمش؟ خوب اگه دیدمش چی بگم؟ اگه گف اینجا چه غلطی می کنی جواب ندارم که. عجب خرتوخری، و همه در کمتر از یک ثانیه. لنگهی در جمع میشه تو. باس قایم شم یا بعدش خودمو حلقآویز کنم؟ یه دختر جوون میآد بیرون یا یه پسر جوون؟ ... هیچکدوم. یه مرد میونه سال مُفنگی با عرقگیر و زیرشلوار آبی گل و گشاد میآد بیرون و کرهخر آشغالا رو همچی می ذاره دم در انگار الان نُهِ شبه. سیگار تموم شده، آوازم همینطور، زفت می کنم خودم رو و برمیگردم خونه.
میدونم که دقیق نمیدونم چی ممکنه دلش بخواد هدیه بگیره، اما میدونم که دقیقاً میدونم چی دلم میخواد بهش هدیه بدم. عزیزترین چیزمو. کلمههامو. کلمهها میتونن کمکم کنن. میتونن از خیلی از دیوارا بگذرن برام. اوایل که به فکر هدیه تولد افتاده بودم، صبر کردم تا شاید فرجی بشه و نیازی به استفاده ازشون نباشه. بعد ولی؛ وقت تنگ شده بود و چارهی دیگهای نبود. چیز دیگهای نمی شد به دستش رسوند. کلمه است ولی، که وقتی از عدم بیرونش میآری و رهاش میکنی خودش رو هر جور که هست به دست صاحب اصلیش میرسونه. لعنتی ولی، کلمه و چراغ زنبوری مثل هم میمونن. باس یه خورده الکل سرشون آتیش بزنی تا فتیلهشون شروع کنه به روغن کشیدن. دیشب، بطری عرقو گذاشته بودم پهلوی شات بلور خوش تراش خوش دستم که همیشه رو میزه. 3 تای اولی رو خالی کرده بودم تو گلو، سیگارِ شات سومو آتیش زده بودم، اما وقتی دیلمان و دشتستانی شروع کرده بودن به خوندن، خیلی راحت؛ هلاک شدم. شات رفته بود کنار و بطری جاشو گرفته بود. فشارِ سر زده بود به زیر پلکا، و از گوشهی چشم راهشو شیار انداخته بود پایین، و تهش گمونم احمد بَرَم داشته بود و مث فرفره چرخیده بودم تا تخت. کلمهها نیومده بودن، سرجاشون خوش نشسته بودن. پنداری توی این یکی فقره، قراره دست تنها بمونم، خودمم و خودم؛ دروغ چرا؟ میدونم الان به گهخوریام، اما من اینجوریشو بیشتر دوست دارم. به هر کی بشه زور گفت؛ کلمه زور برنمیداره.
احمد برگشت. طبق انتظار؛ امتحان رو نصفه نیمه ول کرده و به هوای فوتبال بعد از ظهرای جمعه برگشته خونه. آت و آشغالهامون رو میریزیم توی یه ساک و راه میافتیم. من توی گُل واسادم و طبق معمول چن وقت اخیر، حواسم به همه جا هست غیر از توپ و بازی. زرت و زرت گلای تخمی میخورم، اما تیممون سَره. به ضرب دگنکم که هست، هوشمو می دم تو بازی و بالاخره یه چن تا توپ خوب رو میگیرم. بچهها زفت کار رو می گیرن و یه چن تا گل جلو میافتیم. آفتاب دیگه داره نارنجی می شه. تا الان دیگه باید متولد شده باشه... یه گل می خورم. دو تا شوت محکم رو رد میکنم، یه گل میزنیم. همه به نفس نفس افتادن. من ولی، از تو گل نکون نخوردم. یه دو به تک رو جمع میکنم. یهو انگار، میفهمم که باید چه کار کرد. توپو بلند میندازم تو زمین اونا واسه احمد و معطل نمیکنم. مث تیر میدُوَم طرف اون یکی دروازه. تا احمد توپو اون گوشه جمع کنه، منم رسیدهم. می ندازه توپو، آخ! ولی نه واسه من. یکی دیگه مونم پشت منه. لعنت بِهش. نباس بذارم ازم رد شه. لنگمو پرت می کنم طرف توپ و نصفه نیمه نگهش میدارم. پشتی داد میزنه ولش کن، اما به یه طرفم میگیرمش و توپی که حالا جلوم افتاده رو مث افلیجا شوت میکنم. توپ از کنار پای گُلِر، که از قرار انگار از منم چلاقتره رد شد و رفت تو گُل. خیلی راحت. اصلا به همین سادگی. به همین نرمی، یه چیزی خیلی ملایم و رقیق توی من ترکید و همزمان آروم گرفت... منم که دارم نعره میکشم و دور زمین میدُوَم. خیلی ساده: احساس می کنم مارادونام و این گل دست خدا بوده. چشم تو چشم آفتاب قرمز غروب میدوزم و تو روی همهی زایشگاههای دنیا میخندم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: همین موضوع را، آوا (رقص سرد) , Meh Di (ما نیز روزگاری) هم نوشته اند.
صلیب، بزرگ مردگان بود؛ در به سفر بردن ساکنان زبون خاک به دنیای عدم، و خود رخت به شرمساری افکند؛ در برابر عقوبت به خدامانندگان این عذاب غریب، که مسیح نیز خود به تلخی می دانست، رویای مرگش را فرشتگان نیستند که به قلم مکتوب می کنند، بل کاهنان جهود جلیلیه اند، که شرم وجود باقیشان، قطره قطره قطره زهره از وجودش بر می کشد و به سیل بی کران ساکنان عدم می سپارد.
و سلام، سلام بر مترسک بی تقصیر جالیزهای پر هندوانه، سرخ و خونین؛ که سرنوشت، بنا را بر آن نمی دارد که به سرخی و به سبزی و به حرکت و به زندگی بستایمش. سلام بر کسی، که فی الذات و باالصدور، مستوجب لعنت من است، نفرین نامه ام بر او، که بی تقصیری؛ تقاص دهنده ی گناه دیگری است، کسی که خلقتش او را مترسک آفرید، و پوکی اش را خود تقصیر نداشت، که برقی بود، برای رماندن گنجشککانی کوچک پر، که گندمزار برایشات قوت لا یموت است، و بازویی نداشت، که برق قهوه ای چشمان دال تیزپری خرمنش را نسوزاند. بی تقصیر آمد و بی تقصیر ماند، و خدایش بیامرزاد؛ بی تقصیری هم از دنیا خواهد رفت. سلامم بر او.
یک تکه از بهشت را،
به دلجویی از عقوبت هبوطم،
خدا انگار به زمین فرستاد؛
نامسلمان عشقم،
اگر شکرانه ی بوسیدنت را،
روزی به بهشتش به جا نیاورم.
تو، لغزیدی، و آرام پرسیدی:
"یک نخ از سیگارت به من می دهی؟"
من دود را آرام لای برگ های جنگل سراندم؛
تو یک کام از من می خواستی،
و من حاضر بودم برایت تمام درخت های جنگل را به آتش بکشم.
می دانم، به روشنی می دانم؛ که کلام یاری نخواهد کرد و زبان بسته خواهد بود و دهان دوخته و کالبد افلیج، در لحظه ی ناهنگام همیشه به انتظار ظهور مهر از در، پس؛ پیشاپیش سلام، آنگونه که شایسته ی ورودت است و در قوت کلماتم نخواهد گنجید، و سیلاب بی تاب کلمات، از همین جوبار باریک، تقدیم قدومت، که دستانم تنگ، و پایم بسته خواهد بود، و جز شایستگی به وجودت برازنده نیست، چه کنم؛ که همه ی آنچه از دستم بر می آید، عذر تقصیر است و بس.
سوگند به بادی که در برابرش سر فرو آوردم، و به خاکی که با ذره ذره اش، ذرات جانم را سایید، و به آتشی که از چشمانت به سویم هروله می کرد، و جویبار پرآب همه ی خیال های تلنبار شده ی پشت وجودم؛
أشهد عکس الریح؛
عیناک قدری؛
و أعلنت علیک الحب* ؛
تو را باور می کنم؛ و همین باور در بارانی از گلوله ها، جانم را نجات خواهد بخشید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*رو در روی باد گواهی می دهم؛
چشمانت سرنوشت من است؛
و بر تو؛ اعلان عشق می کنم.
صدا، بانو! می شنوید؟ از میان جمعیت محو شدگان در صدای محبوب می آید.صدای آواز است، صدای آوازی از زیر پنجره ای، حکایت دلگیری و تنهایی، از خیابان آخرین باران بهاری، کوچه ی خاموش و تنگ نیمه شبان، پلاک پر از ته سیگار های نیمه خاموش، صدا، بانو صدای آواز است. صدای داد و بیداد، صدای چکیدن قطره های خون است، از منخرین شتری که بی موعد نحرش کردند، به پای کوچک بتی که قربانی را نمی شایست و ستودن را نمی بایست، و بودنش خود، معجزتی از کرامات عجیب و غریبت بود بانو، که ناکسی را، کس کردی که کسی را برانی از بودنت، و غیر خنده چه می توان کرد بر آن معجزت و این نبودنت؟
می گویمت چه. فراخور چنین زمانی و فراخور چنین بندگانی، خدایگان پرسه های بیهوده ی نیمه شب را آفریدند، و سیگار را، و نغمه های خسته بر آمده از گلوی مردان منتطر را، و اصلا خود انتظار را، و نیم نگاه های دوخته شده به در های همیشه بسته و پنجره های همیشه خاموش را، و دیگر مردانی بلند قامت به موهای مجعد را، و عذاب را، و نفرین نامه هایی بدون باطل السحر را، تا عذاب دائمی و خوش نشین باشد و ویرانی به طول انجامد و امید ناقص زاده طفلی بر لب گور، و مرگ در آستانه ای بس نزدیک، و خوشبختی در سراچه ای بسیار دور، و زندگی به بازی کودکانه ای بسیار بیشتر شبیه.
با شما، بانو؛ دیگر نیاز نمی توانم انگار. امید نیست و شوق نیست و شنونده ای نیست و کلام طنین نابود شونده ای در زمان و مکان است. کلمات انگار، بانو؛ به سنگ می خورند و دردی سر درد می شوند. رهایشان می کنم و در خجالت حبسشان نمی مانم، همین. به فرمان من نیستند و برم فرمان نمی رانند. ساکن نیستند، اما فورانی هم ندارند. برایتان عرض حال می نویسم، بانو؛ حدیث نفس، وگرنه، حکایت حکایتی قدیمی است. خیلی ساده و رک: "بهترینم، برایتان که بهترینید."
یک جفت جوراب مشکی توی دستم بود، از ته کمد.
زنانه.
و سلام تلألو ِمشکین چشم های زیبایش، که خواندنشان را نه با چشم، با تکه پاره های شرحه شرحه روحم می توانم.
و سلام بر لبخندی بالا آمده از آتش سرخوشی ای جوانه زده از خاکستر شرم و غم.
سلام بر تو، حریف دیوانه ساز من، سلام معنی جنون، به بالاترین و پایین ترین معنی آن.
کوه های پر برف، خرامگاه پاهای سبکت، سبکترین آهوی دونده بر سفیدی، به قشنگ ترین آبی جهان، بالا آمده از زیباترین عشق ها.
من چشم هایت را دیدم، و لبخندت را، و پاهایت را و دست چپت را، و همه را دیده بودم و همه را فراموش کرده بودم و همه را به یاد آوردم و همه را دیده ای، همه را آیا، فراموش کرده ای، زیبا عزیزک تاتاری من؟
سلام بر جشم هایت دلبرک دیوانه ساز دیوانه ام، سلامتی چشم هایت، و شعله ی مرد کُششان، و سلامتی هق هق وقت و بی وقت مردی که دیوانه دیدنشان بود، و فراموش کرد، و دیوانه ی دیدنشان است، و هیچ وقت فراموش نخواهد کرد.
ماندگار باد؛ حضورت به ضیافت سلام های تمام نشدنی و سیگارهای پشت هم و ویرانه ی مرد و موسیقی، در ویرانه ای بی تو، بی مرد، بی موسیقی.
بگذارم خبرت را باد، باران، از کوه های پربرف برایم بیاورد، خبری پر از به آغوش حریف نشستن، آدم کُشی جَری، سخت مشتاق به گرفتن انتقامی کهن، که: خود کرده را یارای تدبیر کِی؟
من و توفان تن هایمان، تو و شرمی محجوب به زیباترینِ بی گناهی ها، سخت به دنبال خلوتی ناکجا آباد، در گوشه ای از جهانی مُثُلی لایق این شکفتن.
دلباخته ای هستی آیا اکنون؟ دل سپرده ای به کسی از دنیایی، که مرگ مرا بر آن، ای بس زیبنده تر از تماشای جنایت بود چنین نبودی، شرم آغشته به گناهی که کوچک گوشه ای از بزرگ لیاقتی که تو را باید، نخواهد بود؟
خیز سنگین آسمان ابری پر باران را می بینی، که چطور کوه ها را سفید می کند؟ می گویم:میدان دیوانگی ها پهن است، هنوز جا برای ما پیدا می شود.
تجسم تجلی حضورت؟ یا یک جفت گلوله ی سرگردان؟ بی چرا زندگانی بمانیم؟ یا به چرا مرگ ما آگاهانی؟
بازگرد عزیزکم، که کلام، به خیز نشسته ی توفانی شروع شونده از دم مسیحاییِ تو ست، و دست ها، منتظر سجود، بر محرابی شایسته ی عبادتت، و چشم ها، آخ چشم ها، به راه نوالکی توشه ی راهی بلند، از آتش چشمانت، و هستی به زانوی ادب نشسته ای منتظر معجزتی از کرامتت، آنگونه که به تمامی در یابد، از این باز به هم نشینی، رسالتش بر ارض تمام شده، خلافتش به پایان آمده، و این گونه دراز لحظه ای به زیبایی پروردگارش بایست باشد، لحظه ی انتظار به پایان رسیدنش.
به سمفونی پر از دود و الکل خوش بیا، کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن.
یعنی به نظرت، "زنگ بزنم، جواب می دهی؟"
شماها، سه تا بودین. سه جفت چشم، سه تا برقِ بلا، سه تا حرف بلند.
یکیتون مشکی بود، یکیتون قهوه ای، یکیتون میشی.
رنگ اولی رو وقتی دیدم که شیطون شده بود.
رنگ دومی رو وقتی دیدم که ازم چیزی می خواست.
رنگ سومی رو وقتی که می خواست مهربون بشه.
اولی از جنس آتیش بود،
دومی از جنس کاغذ؛
سومی از جنس عسل.
اولی مثل نیزه می موند،
دومی مثل قمه؛
سومی مثل گرز.
اولی رو چنگیز با خودش از وسط تاتارا آورده بود.
دومی هزار سال پیش همینجا به دنیا اومده بود.
سومی رو شهریور بیست از کوهای قفقاز آورده بودن.
اولی رو بار اول کنار دریا دیدم،
دومی رو زیر برف؛
سومی رو تو کوه.
اولی ستیغ آفتاب تابستون بود تو حیاط یه خونه ی قدیمی،
دومی خوش خوشانه ی شرشر یه بارون پاییزی؛
سومی نشئگی از گرده ی گل ها تو باهار، تو یه کوچه پر خاطره.
شما، 3 جفت چشم، پیشم نموندین، رفتین. من، اما؛ هر سه تا تونو زدم به سقف اتاقم، شبا قبل خواب نیگاتون می کنم، بغلتون می کنم، می بوسمتون، اونوقت کنارتون خواب می بردم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. سلامتی پشمالوی میمون نمایی که دنیای کسای دیگه بود، بعد دنیای کسای دیگه شد.
Eh ben, je t'encule de toute façon
+ اینجا؟... برفه؟ .... اینجا داره کثافت می آد...
اینو یکی می گف که زیر برف رو گِرَس بود...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- مامان بزرگم، داشت می خندید که سَکته کرد و مرد.
+ چه با حال مرده مامان بزرگش.
اینو یکی فکر کرد پیش خودش که نوه ی مامان بزرگه رو دوست داشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- می گن زمان واسه ایرانیا چهار حالت داره: گذشته، حال، آینده با زمان شاه.
اینو یکی می گف که دهه ی شصت به دنیا اومده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهمن کوچیک شد پاکتی 600. خداییش نباد رید به این زندگی؟
اینم خودم می گم.
به روی جفت چشمم، مثال می آورم. وبلاگ من از این متون تخمی-فلسفی نیست که مسائل را فقط به طور نظری بررسی می کنند. یک لحظه هایی هست -و لحظه به معنای ابتدایی آن، حداکثر مجموع چند ثانیه مد نظرم است- که می تواند به اندازه ی یک عمر طولانی بشود. مثلا مرور دوباره و دوباره و دوباره ی لحظه ای که برای اولین بار -نبوسیده- کسی را خواهید بوسید، یا تصور مکرر و مکرر آغوشی که اگر به موقع گشاده بودید، زندگیتان هرگز رنگ این همه تلخی به خودش نمی گرفت. اگر در نظر بگیرید فاصله ی زمانی کوتاه و چند ثانیه ای بین تصور کردن رنگ سوتین کسی و عمل دست ها برای بیرون آوردن پیراهن خوشرنگ سورمه ای اش را، قطعا منظورم را بهتر خواهید فهمید.
ای همه ی شمایانی که به ریش امثال من به حق می خندید و با نچ نچ و حرکت سر به طرفین نظاره گر رختخواب های خالیمان هستید، لطفا قدر عمرهایتان را بدانید.
یک تابستان می تواند یک عمر باشد. چندین بار پوست انداختن. زادن و دوباره در آتش خود سوختن.
این پست تقدیم می شود به شایان سلمرودی برای تابستانی که پیوندش را با ابرها بسته اند، و حامد جمالو، برای آن لحظه که سیب داخل کیسه افتاد و زرد شد.
کلمه با همه ی قداستش، دوست دارد لااقل یک جاهایی عقب بنشیند. دوست دارد میدان را واگذار کند به یک بو، دونده و گستاخ که دوست دارد صاف سر لحظه ی نا بهنگام خودش را از منخرین آنکس که باید، بالا بکشد.
دوست دارد وا بدهد به یک قوس؛ یک جای خالی برای پر شدن، یا یک برآمدگی. یک تلاش هر روزه برای تکمیل قدیمی ترین گسل های زمین.
می پذیرد که باید عقب نشینی کرد، در برابر انبوه حجم خالی یک بدن دراز کشیده روی یک تخت، آن لحظه که همه ی کاری که می شود کرد، پرستش آن تن است.
اما خوب، کلمه و قداستش هم برای خودش حداکثر مذهبی است، به بی تفاوتی و غرور و تعصب همه ی مذاهب. مستحب و مکروهش همانقدر خنثی که هر حلال و حرام دیگری.
خیر پیش.
به اینشتین فکر می کنم، نه برای اینکه آدم وقتی مست می شود شروع می کند برای خودش خیالپردازی و قهرمان پروری و الگوپذیری. برای اینکه اینشتین کس خل بود. کمی صبر بکنید، یادم می آید چرا. آها،چطور است که دستیابی به سرعت نور محال است، من اما شلیک هنوز توی گلویم قل قل می کند که به گا رفته ام؟
یک شنبه (یکی از روزهای هفته است) حاوی یک تلفن بوده است، یک خواب بد، انتظار برای تلفنی دیگر، کشف حقیقتی خانمان بر باد ده و شلیک چند شلیک دان عرق مرغوب به جهاز هاضمه. نتیجه؟ تبدیل شدن زندگی به هندسه. چطور؟ اینجوری: ثابت کنید سرازیری ای که با سرعتی نامعقول در آن در حال غِلیدن هستید به دیوار ختم نمی شود. برای همین است که با اصرار فراوان پیه برچسب خوردن را به تن می مالم و خودم را از پست های با اسلحه معاف می کنم. این که همه ی تنم بوی نجاست می دهد برای همین است، و صدها البته که نه فقط به همین سادگی.
موسیقی ارمنی؟ آذری؟ کردی؟ فارسی؟ ترکمنی؟ تاجیکی؟ هیچکدام: بختیاری.
مطلب دستتان آمد؟
2- سولماز یه پستی نوشته اینجا؛ بخونیدش لطفا، تا بقیه اش رو بگم براتون.
3- هر آدمی، آدمیزاده ای؛ نمی دونم کیه، کجاس چی کاره اس -غیر از چیزایی که سولماز می گه،شاید- می باس واسه خودش یه "گنجی" هم داشته باشه. یه چیز عزیزی واسه خودش، که خودش بفهمدش. خوابونده باشدش توی یه صندوقچه، واسه روز مبادا. اشتباه نکنید ولی، کارکردش پشتوانه ی ارزی نیست. اتفاقا برعکس؛ واسه قربونیه. می باس نگهش داره، شراب هفت ساله ش کنه، تا اون لحظه ای که لحظه اس، به پای یه حریفی به حرمت همون گنج بزندش زمین. سرشو گوش تا گوش ببره. هیچ گوسفندی هم براش از آسمون نمی آد، هیچ چاقویی ام کند نمی شه. این سر خودشه که داره بریده می شه. این کشت و کشتار یه روز سر می رسه. اما خب، حواستون باشه که قرار نیس همه ی قصه ها خونین و مالین باشن. قابیلم همینو نفهمید فک کنم، که تو اون قربونی معروف دغل کرد. گنجه اس که روز معامله و دوراهی کفه رو براتون به نفع یه طرف سنگین می کنه. پل ها رو پشت سرتون از بین می بره. هلتون می ده جلو. یا معامله ی به صرفه ای کردین یا اینکه خونه خراب می شین.
4- کلمه ها چطورن واسه سر بریدن؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت: فردای شبی که سیگارو ترک کردیم حامد رف دنبال پروژه ی روستاش. هوا بارونی شد. سیگارو روشن کردم، طبعا تو اون هوا خیلی چسبید. در به در عصری که برگشت، معلوم شد تمام طول روز سیگار نکشیده. وقتی به ش گفتم گمونم نفرینم کرد. شاید همینه که هیچ وخ نکبت از زندگیم نمی ره.
آسمون باس در ِ دلشو وا کنه، بی ادا و اطوار؛ یعنی می خوام بگم یه جوری که بشه تا ته توهاشو دید. بعد آخه، روزگار لا مصبیه، یعنی اینجوری بگم که مطمئنم اونم دلش پره، خوب؟ اگه بخواد راه بیاد، دلشو نشکنیم، حرفشو بخونیم، حالا حالاها واسمون می باره. آقا این بارون چن روزه ها، این یه تِک وصل شدن آسمون به زمین با این شر شر دم اسبی بارون، خیلی چیز مشتیه. حالا واستون می گم چرا. بیا؛ یه کم شل کن، چشاتو ببند، بذا دستو بگیرم با خودم ببرمت یواش یواش، خودت متوجه می شی.
یه نصفه شبی، ابرا عرّشونو گذاشته باشن زمین، یکی از این همه سرازیری شهرو بگیر و بگو یا علی... شرو کن بسُر پایین، یه بارونی کهنه و قدیمی که یقه شو داده باشی بالا، با کفشای بارون؛ یه جفت کفش جیر ساب رفته ی از قواره افتاده که دیگه تخمتم نباشه تو خیس و گل بارون چه بلایی می خواد سرشون بیاد، شروع کن به سریدن به پایین. ولیعصر چطوره؟ خوبه؟ بیا، خیابون خلوته. از کنار چنارا برگای بلاتکلیف بین زرد و سبزو دید بزن و بیا، بذا بارون شیشه های عینکو پر قطره های جامونده از جریان کنه. شرّه ی آبو از رو موهات تو یقه ات حس می کنی؟ امشب شبی نیس که بخوای نگران خیس شدن و سرما خوردن باشی. بالای چهل سال اگه رسیدی به حول و قوّه ی خدا، فرصت به اندازه ی کافی هست واسه نگران این چیزا شدن. رسیدی طرفای فاطمی، دیگه وقتشه که سیگاره رو آتیش بزنی. نه؛ اینجوری نمی شه. باس خم شی رو فندک تا بگیره. دو سه تا پک بزن سیگارت چاق شه. خوب! حالا یه کام چارواداری ازش بگیر و یه نمه حبسش کن. دود رو بین دهن و بینی تقسیم کن و با قوت بده بیرون. می بینی؟ انگار یه چیزیم از اون ته توهای سینه ات با دود زد تو هوا. از فلسطین بپیچ پایین و برو طرف بلوار کشاورز. اینجور خیابون گز کردنا، هر چه قدر بلوار کشاورزش طولانی تر باشه بهتره.
بارون می خوره رو برگای درختای وسط بلوار، جمع می شه، بزرگ می شه، چکه می کنه رو سرت. سایه ی درختا پیچیده شده تو هم. شرو کن با سوت یه چیزی واسه خودت زدن، سوت بلد نیستی زمزمه که می تونی. اصن آخر شبه؛ صداتو بندازی تو سرتم طوری نیست، بخون، از ته سینه. نگران نباش، شهرم مث تو و آسمون زخمیه. می فهمتت. از قدس بری پایین بهتر از 16آذره. برو، برو تا برسی به جمهوری. یه کم کج کن طرف غرب، حالا برو تا با هم بریم سر اصل مطلب.
از اینجا به بعد دیگه خیابون نداریم. همش کو چه پس کوچه اس. این که از چن تا سو ک رد بشی تا برسی به جایی که می خوام واست بگم دیگه راسیاتش به خودت بستگی داره؛ اما از من می شنوی هر چی بیشتر، بهتر. مقصدمون همین خونه نما آجریه س. آره، همین کلنگی قدیمی سازه رو می گم. همین دو طبقه هه که یه در آهنی آبی داره که یکه دو جاش زنگ زده، پنجره های بلند چوبی داره که پشت پرده های توری سفیدش یه طاقچه یا چه می دونم سکو هست. نمی خوادم زیاد بزرگ باشه، مگه چن نفری تو؟ مگه چی کار می خوای بکنی توش؟ سقفش که بلنده، دلت واز می شه. حیاطم که داره. راه پله ی بین دو طبقه رو هم یه موکت پرزبلند بذار که زمستونا که پا می ذاری روش حال بیای. بساط چای پیش اون طبقه باشه که چایخور تره. چای که دم شد، صداتو بنداز تو ساختمونو داد بزن: چای! نخواستی ام بذا تو سینی، لیمو و نباتو بچین تو یه نعلبکی بغلشو ببر. یه نیمکتم بذار تو حیاط، بعد عرقخوری یله بده روش و سیگار بکش. مبادا بذاری سوز و خنکی که این همه راه از رو برف کوها خودشو کشونده تا اونجا حروم و هدر شه. چسبیده بشین، فیض مضاعف می شه. خوب که خنکی زد تو سر و کله ات، یه نفس راحت، عمیق و کشدار از تو سینه بده و بیرون و کِیف کن.
والا به خدا! آدم مگه از زندگی چی می خواد؟
آخه این که رسمش نیمی شد. سردون به لاک آ پیزی خوددون باشد اووخ که خوش خوشاندونس، آ وقتی درد آ مرضدون که شد بییند سراغی ما؟ به خدا شده یم مثی دیواری مستراب؛ هر کی تنگش می گیر ِد عباشا می ندازِد رو شونه ما. بابا به خدا ماوَم دل داریم. به خدا ماوَم آدِمیم. حالا درسس که پیشونیمونا با آب که که نوشتن، اما خُب یه وختایشم هس که دلمون سوخته باشِد، بدمون نیاد یکی دس زیر پر آ بالمون بیگیرد، هندونه ی چیزی زیر بغلمون بیذاره د، زیری سه فیتیله دلمونا یخده بِکِشد پاین. بابا پکیدیم به قرآن! آخه شوما مردوم مالی کودوم دوره زمونیند که این رسم آ مروتدون شده س؟ ما که خب آدِمی بودیم،کاری به کاری کسی نداشتیم، دوری خودمون گرد می خوابیده یم، اما خدا به سری کافر نیاره د، نه اونی که به سرمون اومدا، اون پشتی که شوما نامردا اِز ما خالی کردین.
کلَنِـش که می باس یه ذا حرفی تکراری برادون بِزِنم. خب چه کاریه س؟ دنده دون نرم، برین همون قبلیا را بوخونین. اما تَ تــَش.... این کاری که با ما کردین، این رسمش نبود.
می دونین، حج آقا خدا بیامرز حرفی درسسی می زه د. هی گف به چشادم اعتماد نکون، آ منی کسخل رو دیواری نامردا یادگاری نوشتم. حققمه س. چشمم کور، تونی علحدگیمم می دم. جلو شوماوا حرفاش یادم رف، باوِِ ِرم نیمی شد. کارا خداس دیگه، پیرمرد، یه چیزی می دونس، که یه چیزی می گف، آ منی خر فک کردم من بعضی اون می فمم. می باس به ریشم خندید. بخندین، هیش طور که نیس، هیچ؛ ثوابم داره د.
بذا حرفا یه کلمه ش کونم. اِزیجا به بعدش برا دلی خودمس:
ننه جونم. هیچی، یعنی می خام براد بوگم که هیچیا، عرقی جلفا نیمی شِد.
هیچی.
ما همه جم شده بودیم تو زیر زمین خونه ی بابا بزرگم؛ بره کشون بچه ها بود. یه دختره ای هم بود یکی دو سال از من بزرگتر، لباس سر شونه ای می پوشید با موهای قارچی، اما هیچ وخ نمی یومد با ما بازی. همه اش یه گوشه واسه خودش چندک می زد. ما ورجه ورجه می زدیم دنبال دود سیگار اشنوی آقا جون، اون ولی صدا از نفسش در نمی یومد.
دختر دایی مامانم بود. مامان باباش تازه از هم طلاق گرفته بودن. زن داییه رفته بود خوابیده بود با "پایه حکم" دایی. فمیده بود و زده بودن تیپ و تار هم. داشتن از هم جدا می شدن.
به مامانمم می گف "عمه". مامانم بش می گف "عمه پاشو تو ام با بچه ها برو تو حیاط"
می گف:"عمه نی می تونم، نی می شِد."
مامانم بش می گف:" چرا عمه جون؟"
- عمه؛ این دلم درد دار ِد.
6 سالش بود.
28 سالمه عمه؛ دلم درد دار ِد. درد، عمه.
دخترای شهر؛ اینقد سنگ حجاب اجباری و این کوفت و کس شعرا رو به سینه نزنید. والله با مانتو و روسری خیلی بهتر دل می شه برد. اصن همه چی رنگ و وارنگ تره. دست و پای خیال وازتره واسه غرق شدن. چی کار به کار جوونای مردم دارید. بذارید تو خیابونای شهر راحت و آروم، دل ببازن. بعدا واسه توله هاشون قصه دارن برا تعریف کردن، که روز اول که مامانتو دیدم، تو ترافیک فلان جای شهر شال این رنگی سرش بود، مانتوی اون رنگی تنش.
دلو بذارید رو سِلو کار کنه.عینهو ماشینی که تو نصفه شیب واسه خودش دو به سه می ره. یادتون نره ولی، دست خوب رو اگه نخونید، ورق بر می گرده. تا یه حدی می شه رو دست شریک حساب کرد. ورق که برگشت، دیگه فقط می شه خاک به سرتون بریزید. یه روزی نرسه که بخواید با لگد بکوبید در ماتحت خودتون، اما حتی همونم نتونید. بد روزیه اون روزا؛ تو اتوبان ترافیک دیگه نمی شه لایی کشید.
آها، تا یادم نرفته (و تا دیر نشده) برید از مادربزرگ هاتون حرف بکشید بیرون (پدربزرگ ها همه رفته اند). هر وقت کم آوردید، از اینجا شروع کنید که ننه جان، چی شد که تو رو دادن به آقام؟ خودش همه رو می ریزه رو داریه. شک نکنید.
برید به خیر و سلامت، ترجیحا هم از پیاده رو برید. احتمال اینکه تیر بخورید زیاده.