تبليغاتX
نصف شب است دیگر...
یه وبلگ خف پیدا کردم به این لینکا یه سر بزنین:

http://limbosis.blogspot.com/2007/05/heart-of-broken-story.html

http://limbosis.blogspot.com/2007/05/heart-of-broken-story-2.html

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:36  توسط افتخار  | 

صبح ساعت ۵ پا می شوی، پا که نمی شوی، از چرت هذیان آلود پرکابوسی برای بار صد هزارم می پری و این بار دیگر بر نمی گردی و به هیچ کجای جهان نیست که می خواهی برگردی. سفتی زمین تنت را سفت کرده و دیگر استخوان هایت سِر شده،  نمی توانی نیم غلت بزنی. عباسعلی هم که زودتر برپا را داده، خواب، خَلَصَ. این که چطور دو ساعت از وقت را باز هم توی کو. خر کردی سر آن هفت هشت ده ماه دیگر. یک دوش، لباس پوشیدن و بعد از ماه ها کفش ها را با روغن مایع لادن "مخصوص سرخ کردنی" (تف به این زندگی) برق می اندازی، پیس پیس می کنی و چُسان فِسان سمت دانشکده، سولدونی که حالا شش سال از عمرت را زیر سقفش گذرانده ای و معلوم  نیست تا حالا چند هزار کیلومتر به خاطرش مثل کش شلوار این طرف و آن طرف شده ای، می نشینی پای کامپیوتر، توی اینترنت دنبال تتمه ی آرزوهایت می گردی - که هنوز به گا نرفته اند و چند تایی هم بیشتر ازشان نمانده، باید با امساک خرجشان کنی ـ بلکه دستگیره ای شود (چیزی توی مایه های همان حبل متین زلفت، وجه شبه اینکه: همانقدر که آن زلف حبل متین است، این هم برایت می شود)، شروع می کنی به ریسیدن. طناب می ریسی و میریسی . میریسی که بگزاری بپوسد که آویزانش شوی که توی یک چاه دیگر بروی که باز هم بخوری به ته چاه که به گه بنشینی که باز هم با خودت شرط کنی که دیگر دل نبندی و باز هم ببندی و برسی و فرو روی و به گه بنشینی. مرده شویش را ببرند. همه چیزش تف سر بالاست. از آن طرف می چزانندت و از این طرف چنگال می اندازند و می گیرندت و نگفته پیدا که دuu - آخر کارتون های ژاپنی یادت هست که یعنی ادامه دارد؟ - .

نمی دانم. دیگر نمی فهمم. فرق من و عباس و حامد و محمد را همین دکتر خواجوی رقم زده شاید. دیگر فکر می کنم همه چیز یک حرکت شیمیایی است توی تنم. چند تا ازین حلقه های OH پروتئینی از یکی ازین غدد میریزد یک جایی و خون جا به جا می کند و تو می شوی قهرمان چت زدن. آن وقت از قدم زدن و موسیقی گوش دادن و سیگار کشیدن و عرق خوردن، می ماند همین که تنت را به خاک بچسبانی. نمی دانم چرا ولی وقتی روی زمین (نه کف ساختمان، آن زمین که اهل دیار رویش است) دراز می کشم، یک لحظه مثل این چسب های قطره ای، احساس می کنم یک لایه از زمین و یک لایه از خودم- آن رویی ترین لایه و بعضی وقت ها عمیق تر ـ توی هم حل می شوند; آن وقت یک جور گرما، یک جور حل شدن و هم زدن توی آن لایه حس می کنم انگار که چند تا ازین  میلیاردها تخمی که این همه گل و درخت و علف روی زمین توی این همه سال روی این خاک انداخته اندتوی آن لایه و توی آن تری و حاصلخیزی اش، توی همین چند لحظه جوانه می زنند، و احساس می کنی از آن همه گرما که آفتاب سوزن سوزن توی این خاک چکانده تو هم سهمی داری که تو هم حالا خودی هستی وهمه آرزو این که این لایه آن قدر عمیقتر شود که آن جوانه آن قدر پا گرفته باشد که چیزی از تو بروید که هیچ.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:25  توسط افتخار  | 

به این لینکا سر بزنین چیزای صحیحی ان. البته به ترتیب سر بزنید.

http://www.zigzagmag.com/article/default.aspx/66

http://www.zigzagmag.com/article/default.aspx/76

http://www.zigzagmag.com/article/default.aspx/97

http://www.zigzagmag.com/article/default.aspx/109

http://www.zigzagmag.com/article/default.aspx/116

http://www.zigzagmag.com/article/default.aspx/133

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:41  توسط افتخار  | 

 
spacer
 
A newlywed couple just moved into their new house. One day the husband comes home from work and his wife says, "Honey, you know, in the upstairs bathroom one of the pipes is leaking, could you fix it?"

The husband just looked at his wife and said, "What do I look like, Mr.Plumber?"

A few days went by, and he comes home from work and again his wife asks for a favor, "Honey, the car won't start, I think that it needs a new battery. Could you change it for me?"

"What do I look like, Mr.Goodwrench?" was his response. Another couple of weeks go by, and it's raining pretty hard. His wife then finds a leak in the roof. She pleads with him as he's walking through the door. "Honey, there's a leak on the roof! Can you please fix it?"

He just looked at her and said "What do I look like, Bob Vila?" and sat down with a beer and watched a game on TV.

One weekend the husband woke up and it was pouring pretty hard, but the leak on the roof was gone! Speaking of leaks, he also went to take a shower, and he found that the one pipe behind the sink wasn't leaking anymore either.

His wife was coming home just then, and as she walked through the door, the husband asked, "Honey, how come there aren't any more leaks, and the car's running?"

She replied nonchalantly, "Oh, the other day I was picking up the mail, and I ran into one of our new neighbors, Jon. What a nice man. He came over and fixed everything."  "Wow, did he charge us anything?" asked the husband. "No, he just said that he'd do it for free if I either baked him a cake or had sex with him" she said.

"Cool. What kind of cake did you make?" asked the husband. "Cake? What the hell do you think I look like, Betty Crocker?

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:22  توسط افتخار  | 

برای خوندن مطالب گذشته ی من اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 19:56  توسط افتخار  |