تبليغاتX
نصف شب است دیگر...
فکر کنم  ...... هیچوقت نتوانم تو را ببخشم. هیچوقت.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:52  توسط افتخار  | 

۱- تابستان ۱۳۷۵. تهران. مریم السادات حسینی بهشتیان در بیمارستان دی تهران مورد عمل جراحی برداشتن سینه قرار گرفت تا به زعم پزشکان غده ای به بزرگی یک کیوی از سینه ی چپش خارج شود. من از اتفاق تهران بودم.

۲- آقای بهبهانی همسر خانم حسینی جزء قشر مرفه به حساب می آمد. با بیماری خانم حسینی آقای بهبهانی مخارج نا خواسته و خارج از توانی را متحمل شد که ناگزیر وی را به ورطه ی ورشکستگی کشاند.

۳- اردیبهشت ۱۳۷۶. بعد از مدت ها کج دار و مریز با بیماری، خانم حسینی به دلیل بیماری سرطان سینه در سن ۴۱ سالگی فوت کرد. خانم حسینی صاحب ۵ فرزند بود که به ترتیب نسرین، مجید، نرگس، محمد و پریسا نام داشتند. ۳ تای اول مزدوج بودند، محمد ۲-۳ سال و پریسا حدود ۶ سال از من کوچکتر بود یعنی به  ترتیب حدود ۱۲ و ۸ سال داشتند.

۴- حدود دو ماه بعد از فوت خانم حسینی آقای بهبهانی علیرغم نظر نامساعد فامیل خانم حسینی ازدواج مجدد نمود.

۵- ۱۳۷۸. فرزند ششم آقای بهبهانی به نام دُرسا از همسر جدید به دنیا آمد.

۶- ۱۳۸۴. پریسا در سن ۱۶ سالگی به خانه ی شوهر رفت. در طی این چند سال نامادری حُسن شهرتی به خاطر خوش رفتاری با پریسا به هم زد. آقای بهبهانی در طی این مدت به اوضاع مالی خود سر و سامانی بخشید.

۷- ۲۴ مرداد ۱۳۸۶. رضا بهبهانی در تصادف موتور سیکلت جان باخت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن. خانم مریم السادات حسینی بهشتیان خاله ی مادر من است (بود). 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:26  توسط افتخار  | 

فاجعه ازین بزرگتر؟ تاریخ مرگم رو ۴۹ سال دیگه پیشبینی کرد.(اینجا).

دوستان عزیز اگر من بیشتر از ۲۰ سال دیگه عمر کردم بشاشید توی علم پزشکی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:36  توسط افتخار  | 

دلم یه اتاق ۳*۴ می خاد، با نور ملایم، با یه دست رختخواب همیشه پهن. یه میز، یه کامپیوتر و کنارشون یه زیر سیگاری پر از ته سیگارای فیلتر قرمز. دوست دارم کنار رختخابا یه عالمه کتاب پهن باشه، یه موزیک از هر جنسی که شاهکار باشه! توی فضا و همه چی بوی سیگار بده. بوی تند سیگار از لای ورقای کتاب بلند بشه. دم دستم یه فلاسک پر از قهوه ی تلخ و یه لیوان که مرتب پر و خالی می شه، یه زیر سیگاری که همیشه کنارش یه سیگار روشن هست و دستم که هر چن لحظه یه بار طرفش می ره تا با یه صدای فش طولانی بوی تند سیگار خونه رو تندتر کنه. دوست دارم هر چند دقیقه یه بار برم سز ای میول و پیشرفت فایل هایی که واسه دانلود گذاشتم رو چک کنم، ببینک کسی برام آفلاین گذاشته یا نه و هر چن شبی یه بار با یه رفیقی بچتم و کل کل کنم. دلم می خاد....... بترکه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:19  توسط افتخار  | 

یکی لطفا بگه سیگار چه مزه ایه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 10:53  توسط افتخار  | 

ADSL ام وصل شد!! ADSL ام وصل شد!!

جنبه ندارم که ندارم! به افضلان که ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:6  توسط افتخار  | 

شراب ها می آیند و می روند. من می مانم و آن حس دلتنگی همیشگی. قبول بفرمایید که این دنیا کی.ی است. شاید فعلا از همه بهتر این پک عمیقی است که به این سیگار می زنم و ک. شعر کتابت کردن، آن هم وسط های شب، در سفارت اصفهان، وسط محله ی ترک ها، جایی که همه ی دور و بری ها زیر باد کولر خوابیده اند و من کلیه هایم دارد یخ می زند. دوستت دارم ADSL .  لعنتی می فهمی که شاید این بوق Low Charge موبایلت نمی گزارد که من بخوابم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 3:55  توسط افتخار  | 

"همه ی جوانب را که در نظر بگیریم، تعلق داشتن به یک فرهنگ، آن هم به سبب یک حادثه ی جمعیت شناختی نفرت بار، چیز افتخار آمیزی نیست.

[...] حالم گرفته می شود از اینکه نمی توانم با دیگران سلوک کنم، ناتوانی از همزیستی. و مساله بر سر فرهنگ روشنفکری نیست که یعنی آدم بتواند براک یا ماتیس را درک کند یا موسیقی دوازده آوایی یا ژن ها یا هر چیز دیگر را. مساله گوشت و خون است. می خواهم چیز ترسناکی برایت بگویم. می خواهم بگویم  هر وقت موی مشکی نرم، چشمان کشیده، پوست تیره را می بینم حالم به هم می خورد. و هر   وقت یکی از قرتی های بوئنوس آیرس را می بینم، حالم به هم می خورد. و دختر های خوشگل هم حالم را به هم می زنند و آن کارگران یقه سفید  یقینا محلی که در خیابان سوت می زنند و می روند، این محصولات شهرمان با آن مو های فرفری و شیک پوشی گندشان دلم را به هم می زند."

خوان، امتحان نهایی ، خولیو کورتاسار

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 20:34  توسط افتخار  | 

Unexpectable, Inevitable, Unchangeable..... It is called DEATH.

غیر قابل پیش بینی، غیر قابل اجتناب، غیر قابل تغییر....... مرگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 15:49  توسط افتخار  |