"حضرت ایوب علیه السلام"
- امشبم که اینجایی؟
فقط خندیدم. امشبم مثه دیشب و مثه شبا و روزای دیگه که آدمای دیگه تو سنای دیگه از این کوچه رد شدن. حالا من نه، یکی دیگه، یه وقت دیگه. مگه چه فرق می کنه؟ اصلا مگه میشه فرق گذاشت؟
محمود آقا، تو هم؟۱
۱- بر وزن: سیدین، تو هم؟
قدم بزن. هیچ اشکالی ندارد. آرام آرام قدم بزن. آرام ِ آرام. پایت را روی یکی یکی نورون هایم بگذار. هیچ اشکالی ندارد. می توانی و می کنی. می توانم و می شوم.
آخر... من هم می دانم هوا سرد است، اما بی انصاف چرا تو باید پالتوی کرمی ات را بپوشی، رو سری آبیت را سر کنی و حافظ شاملو دستت بگیری و یک گوشه بنشینی تا مرا بیچاره کنی؟
نمی دانم اتفاقی است یا تقصیر این آرایشگر لعنتی که موهایت را اینطور درست کرده؟ یا نکند خودت این کار را کرده ای و نمی دانی که چه پدری از من در می آوری؟ باور نمی کنم که بدانی و دانسته کرده باشی. نه، نه، دیگر این قدرها هم ظالم نیستی.
چرا، آخر چرا آفتاب دم غروب باید اینطور لب های قرمزت را براق کند؟ چرا لب های دهان جمع و جورت، برای یک لحظه، فقط و فقط یک لحظه، وقتی به فکر می روی، آنطور می کند که همه ی تنم برای گرفتن یک بوسه تیر بکشد؟ هیچ وقت فکر کرده ای؟
چترت را بردار. باران می آید آخر. منطقی است. می توانی از آن کوچه ی سر بالایی همیشگی خانه تان (که حالا دیگر برای من قوطی بگیر و بنشان شده) بالا بروی. من چه کاره ی این دنیا ام که بخواهم جلویت را بگیرم؟ ولی بی انصاف! لا اقل آن طور قدم بر ندار. منطق هم حدی دارد!
فکر کنم فهمیدی چه می خواستم بگویم.
حس خوب خوابیدن توی یه رختخواب آشنا.