تبليغاتX
نصف شب است دیگر...
به دلیل هجرت ، این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل می باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:57  توسط افتخار  | 

شما رو به اسطوره ی جدید زندگیم معرفی می کنم:

"حضرت ایوب علیه السلام"

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 22:21  توسط افتخار  | 

دیشب هم باز همون سراشیبی همیشگی رو پایین اومدم. فقط یه صدا می شنیدم: صدای فش طولانی و منظم سیگاری که فاصله ی بین دست و لبم رو طی می کرد. وسطای کوچه رسیدم، جلوی دکه ی نگهبانی. صدای رادیو می اومد و محمود آقا نشسته، چماق به بغل، چرت می زد. صدای پای من بیدارش کرد.

- امشبم که اینجایی؟

فقط خندیدم. امشبم مثه دیشب و مثه شبا و روزای دیگه که آدمای دیگه تو سنای دیگه از این کوچه رد شدن. حالا من نه، یکی دیگه، یه وقت دیگه. مگه چه فرق می کنه؟ اصلا مگه میشه فرق گذاشت؟

محمود آقا، تو هم؟۱

۱- بر وزن: سیدین، تو هم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 6:39  توسط افتخار  | 

خدایا! تو رو خودت دیگه دست از سر من یکی بردار، من دیگه بَسَمه. به خدا دیگه سیم ترمز پاره کردم. 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:31  توسط افتخار  | 

قدم بزن. هیچ اشکالی ندارد. آرام آرام قدم بزن. آرام ِ آرام. پایت را روی یکی یکی نورون هایم بگذار. هیچ اشکالی ندارد. می توانی و می کنی. می توانم و می شوم.  

آخر... من هم می دانم هوا سرد است، اما بی انصاف چرا تو باید پالتوی کرمی ات را بپوشی، رو سری آبیت را سر کنی و حافظ شاملو دستت بگیری و یک گوشه بنشینی تا مرا بیچاره کنی؟

نمی دانم اتفاقی است یا تقصیر این آرایشگر لعنتی که موهایت را اینطور درست کرده؟ یا نکند خودت این کار را کرده ای و نمی دانی که چه پدری از من در می آوری؟ باور نمی کنم که بدانی و دانسته کرده باشی. نه، نه، دیگر این قدرها هم ظالم نیستی.

چرا، آخر چرا آفتاب دم غروب باید اینطور لب های قرمزت را براق کند؟ چرا لب های دهان جمع و جورت، برای یک لحظه، فقط و فقط یک لحظه، وقتی به فکر می روی، آنطور می کند که همه ی تنم برای گرفتن یک بوسه تیر بکشد؟ هیچ وقت فکر کرده ای؟

چترت را بردار. باران می آید آخر. منطقی است. می توانی از آن کوچه ی سر بالایی همیشگی خانه تان (که حالا دیگر برای من قوطی بگیر و بنشان شده) بالا بروی. من چه کاره ی این دنیا ام که بخواهم جلویت را بگیرم؟ ولی بی انصاف! لا اقل آن طور قدم بر ندار. منطق هم حدی دارد!

فکر کنم فهمیدی چه می خواستم بگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 1:7  توسط افتخار  | 

حس بد خوابیدن توی یه رختخواب غریبه.

حس خوب خوابیدن توی یه رختخواب آشنا.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:37  توسط افتخار  |