همه چیز روی لبه ی تعادل دینامیک راه می رود. شرایط کمی عوض می شود، تعادل به در راستای جبران به هم خوردگی تغییر می کند. مولکول ها هستند که از زمین و زمان بر سرت نازل می شوند.
نه که فکر کنی به تعادل می رسی و راحتی، تعادل دینامیک است، دینامیک! می روند و می آیند! شرایط که به هم می خورد اما، انگار که فلفل زیر دمشان گرفته باشی، یک هویی هار می شوند. محکم تر به سر و صورتت می خورند. جایشان بدتر می ماند. ترکیبت را عوض می کنند. وقتی که خوب عوض شدی، از تک و تا می افتند. آرام می گیرند، اما آماده می مانند برای نوبت های بعد.
Poeple look strang when you are a stranger.
من نمی دونم چرا دوست دارم اینجوری بشنومش:
Poeple look strangER when you are a stranger.
زمستان اما، وقت جا افتادن و قوام آمدن همان افسردگیست. قدم زدن های طولانی توی سوز و برف وقتی که بخار از دهانت بیرون می آید، سیگار گوشه ی لبت در رفت و آمد و سرت پایین است و توی فکری. این موقع است که تازه می فهمی چه گهی خورده ای و عجب اوضاع کثافتی است.
بهار اوضاع کمی بهتر می شود، آفتاب که بزند تو هم سر حال می آیی و آن قدر در فکر لذت بردن از هوا و بهار هستی که کمتر حواست به بالاخانه است. بالاخره بهار برای کلاغ ها هم فصل جفت گیری است.
تابستان، فصل نتیجه گیری است. دغدغه های ۹ ماه گذشته، توی گرما و تنهایی و خلوتی بعد از ظهر های تابستان، کم کم شکل واقعی به خود می گیرد و متوجه می شوی که در قبالش هیچ کار از تو ساخته نیست. همین است که هست و زندگی تلخ تر از آن است که تو فکرش را می کردی و هیچ کارش هم نمی توان کرد. در این روز هاست که مصرف سیگار بالا میرود.
و پاییز فصل شروع افسردگی ...