تبليغاتX
نصف شب است دیگر...
نمی دانم چرا، همه چیز مثل تعادل اسمزی بین آب و آب قند شده است، و تو، همان غشای نیمه تراوایی.

همه چیز روی لبه ی تعادل دینامیک راه می رود. شرایط کمی عوض می شود، تعادل به در راستای جبران به هم خوردگی تغییر می کند. مولکول ها هستند که از زمین و زمان بر سرت نازل می شوند.

نه که فکر کنی به تعادل می رسی و راحتی، تعادل دینامیک است، دینامیک! می روند و می آیند! شرایط که به هم می خورد اما، انگار که فلفل زیر دمشان گرفته باشی، یک هویی هار می شوند. محکم تر به سر و صورتت می خورند. جایشان بدتر می ماند. ترکیبت را عوض می کنند. وقتی که خوب عوض شدی، از تک و تا می افتند. آرام می گیرند، اما آماده می مانند برای نوبت های بعد.  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:14  توسط افتخار  | 

در مورد اهواز شاید بهترین چیزی که بشه گفت اینه:

Poeple look strang when you are a stranger.

من نمی دونم چرا دوست دارم اینجوری بشنومش:

Poeple look strangER when you are a stranger.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:41  توسط افتخار  | 

پاییز فصل شروع افسردگی هاست. با شروع پاییز موج جدیدی از افسردگی شروع می شود. فصل تصمیم های جدید، مشکلات جدید، موضوعات جدید برای چت کردن های جدید.

زمستان اما، وقت جا افتادن و قوام آمدن همان افسردگیست. قدم زدن های طولانی توی سوز و برف وقتی که بخار از دهانت بیرون می آید، سیگار گوشه ی لبت در رفت و آمد و سرت پایین است و توی فکری. این موقع است که تازه می فهمی چه گهی خورده ای و عجب اوضاع کثافتی است.

بهار اوضاع کمی بهتر می شود، آفتاب که بزند تو هم سر حال می آیی و آن قدر در فکر لذت بردن از هوا و بهار هستی که کمتر حواست به بالاخانه است. بالاخره بهار برای کلاغ ها هم فصل جفت گیری است.

تابستان، فصل نتیجه گیری است. دغدغه های ۹ ماه گذشته، توی گرما و تنهایی و خلوتی بعد از ظهر های تابستان، کم کم شکل واقعی به خود می گیرد و متوجه می شوی که در قبالش هیچ کار از تو ساخته نیست. همین است که هست و زندگی تلخ تر از آن است که تو فکرش را می کردی و هیچ کارش هم نمی توان کرد. در این روز هاست که مصرف سیگار بالا میرود.

و پاییز فصل شروع افسردگی ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:47  توسط افتخار  |