بچه بودم؛ شب هايي که خوابم نمي برد، مادر فکر آدم هاي خوب در کله ام مي کرد. آن قدر به آدم هاي خوب (آن موقع همه شان دانمشمند بودند) فکر مي کردم تا خوابم مي برد.
آن عادت را، هنوز دارم. شب ها که خوابم نمي برد، تصوير آدم هاي مختلف که رد مي شود، همه را مي فرستم طرف مادربزرگم. روي تختش، با آن لباس سارافون چهار خانه ي سبز . زردش، با مو هاي رنگ کرده اش، آرام آرام قدم برداشتنش، توي روشناي اول صبح که تازه از پنجره ها دويده تو، تاوه ي نيمرو و کيسه ي نان؛ اول صبح هفته هايي که مدرسه ظهري بود.
دو سه سالي هست که ديگر اين خيال هم نمي خواباندم، حالا بعد از مادربزرگ، دوباره قطار آدم هاي پشت سرش راه مي افتد. مرا چند ساعتي اين دنده آن دنده مي کند. قشنگي اش ولي؛ اينجاست که هنوز هم صبح، آخرين کسي که ا شب قبل يادم مانده مادر بزرگ است. مي دانم که بعدش بيدار بوده ام. مي دانم که بعدش قطار باز هم حرکت کرده. اما انگاربعد از ديدنش يک چيزي فرق کرده...
حالم خوب نيست.