تبليغاتX
نصف شب است دیگر...

یک 24 ساعت طلایی داشتم. از همان ها که از روزی که آمده ام اینجا دلم می خواسته. از آن 24 ساعت هایی که غیر از برای سیگار و غذا با کسی حرف نزده ام. دقیقا از دیشب ساعت 12 شروع شد.  بیدار شدم، فلاسک چای داغ بغلم بود. سیگاری گیراندم، یک لیوان چای تلخ تیره. روزش pdf هری پاتر و قدیسان مرگ آور را دانلود کرده بودم. گفتم ورقکی بزنم. و تا ساعت 7:45 صبح در جنگل های انگلستان قدم می زدم. سیگارم ته کشید. چای خیلی وقت بود که تمام شده بود. خوابیدم. 3 یعد از ظهر بیدار شدم. زدم بیرون. برای نمی دانم کدام وعده ی غذایی خرید کردم، یک سمبوسه پیتزایی چرب و چیل هم خوردم. با یک پاکت پال مال آبی و یک فلاسک چای و کشمش تا ساعت 10 شب نشستم و 699 صفحه را تمام کردم. هویج و گوجه و فلفل و پیاز و سیب زمینی را ریختم توی قابلمه، گوشت را از قبل گذاشته بودم یخش آب شود. تاس کباب را راه انداختم. 2-3 اپیزود از friends  را برای بار سوم دیدم. ساعت 2 نشستم و تا خرخره خوردم. سیگار گیراندم. بازی بوستون سلتیک و شیکاگو بولز را تماشا کردم. الان هم یک ساعتیست که دارم RadioHead  گوش می دهم و فال ورق می گیرم.

کام سگ داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 5:9  توسط افتخار  | 

اوایل مهر ۸۴ بود. آخر شب دور و برای ۱ (سر شب) من و اباس و ممد چاکری و تَوَک نشسته بودیم. هر کی  به کاری مشغول، اباس کتاب می خوند، منم همین طور. یادم نیست چاکری داشت نقش کی. عماد رو بازی میکرد یا ون گنُ و  تَوَک هم یه چیزی تو مایه های ویژه نامه حقوق بشر شرق دستش بود.  بعد یه لحظه دلم گرفت، چت کردم... یه چند دقیقه گذشت بهتر شد.

 گفتم : در این لحظه اعلام می کنم که اولین چت این اتاق زده شد.

دیدم هر ۳ تا برگشتن با یه خنده ای نگام کردن که یعنی کجای کاری....

ب.ت. ممد اگه پایه ای تا یه تلی چیزی بزنیم، مصطفام پایه اس.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 10:20  توسط افتخار  | 

با کمال تالم و تاثر و ندامت و شرمندگی باید عرض کنم که وضعیتی مشابه با ۴ رنگ جزوه نوشتن دارم و حتی یک بار تا یک قدمی ترک سیگار هم پیش رفتم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 13:11  توسط افتخار  |