+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:0  توسط افتخار
|
پوستینش روی دوشش افتاده بود ، آرام آرام روی علف های حالا هم تا زیر زانو رسیده؛ نه به طرف گله اش، پشت به آن، آرام آرام شقایق ها و قرنفل ها را زیر پا له کرد. تکه پاره های ضخیم ابر توی آسمان با همین یک ذره نسیم هم این طرف آن طرف می رفتند. آفتاب هنوز از کمر کش های مه آلود بالا نزده، هوا گرگ و میش است. لب چشمه روی سنگ بزرگی نشست. از توی کیسه توتون گلدوزی شده اش با نوک انگشت های شست و اشاره -که حالا دیگر زرد شده بود- تنباکو را بیرون کشید، لای کاغذ ریخت و سیگاری پیچید.... اسب ها و جوان های خوانچه به سر از جلوی چشمش گذشتند و جماعت ٍ هلهله کنان از پس و پشت می آمدند و صاف پشت سر عاشیق ها، اسب سفید رنگ عروس. گلویش گرفت و چشم هایش تار شد. به طرف خانه ی خان می رفتند. دلش گواهی می داد که چشم های او هم تار است. کم کم از روستا خارج شدند. یکهو.... قلبش تیر کشید. چشمش آنچه را می دید باور نمی کرد تمام آنچه می توانست بکند در نگاهش جمع شد و یک جا بر سرش فرود امد. "سارا" خودش را به دست آب های رود خانه سپرده بود.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. لطفا نقد ادبی کنید. بدون تعارف.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8  توسط افتخار
|
یک کو. نشسته ای، خودش را .... از اول تعریف می کنم.
دوشنبه سر کلاس یکی از همین مادر جند. های اینجا نشسته بودیم، مرتیکه ی پیر خر زبان نفهمی است، از این کتابخانه آتش زده ها. داشت در مورد دانشجو داد سخن می داد که چگونه است و چگونه باید باشد. با دمپایی و تی شرت سر کلاس می آید و هفته ای 54 ساعت درس نمی خواند، و همین طور می گفت تا رسید به: می نشیند جلوی دانشکده سیگار می کشد به جای نمی دانم چه. و درست همین جا بود که مزلف مذکور در سطر اول و بغل دستی گردن کجش1 رو گرداندند طرف من. (تنها سیگاری این کلاس 30 نفری) و آن پیر خر زبان نفهم اگر بفهمد اول و آخرم را یک لا می کند.
شاکی بودم. ابنه ای مذکور صبح هم گه اضافی خورده بود و شوخی شوخی سرانده بودم به ماتحتش. این بار هم خواستم بقیه اش را بدهم تو که یابویش جا ورداشت.
امروز صبح جا کش خودش را چس می کند. به همه سلام می کند جز من.
و درد اینجا، که می خواهم بچکانم به اش، ولی نمی توانم. مواد اولیه اش حاضر حاضر است. از اصفهان یاد نگرفته باشی خوابگاه یادت داده است. اما آن ته توها یکی انگار می گوید بچه بازی است، کدورت بد است، محبت خوب است و قس علیهذا. اما؛ یارو "جاکش"است! و باید به اش بگویی، عینهو عرقی که خدا داده است که بخوری یا زیبایی که باید دید بزنی، این را هم باید فحش کش اش کنی. باید تحقیرش کنی. باید کوچکش کنی و لذتش را ببری. حق توست و پاداش توست. واز آن بدتر در تضاد با تو، و گاه برای تو سخت تر تمام می شود تا آن دنده پهن لاشی بی تخم و ترکه ی بیرگ.
انصاف نیست....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 تلمیح است به شعر: کج شده باز گردنت............نکنه به زور کردنت
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:57  توسط افتخار
|
این پیراهن های مردانه هم حکایت عجیبی است در نوع خودش. بنابر یک قانون نانوشته یک پیراهن معمولا از 10 تکه پارچه درست شده، و این وقتب که پیراهن راه راه است یا چهارخانه بهتر معلوم می شود.
پشت پیراهن دو تکه است و این دو تکه عمود بر هم دوخته می شوند یعنی راه هایشان بر هم عمود است و از قسمت بالایی یقه مشتق می شود. جلو دو تکه ی راست و چپ دارد و حیب و جای دگمه ها. تکه های راست و چپ موازی تکه ی پایین عقب بریده می شوند و از بغل که نگاه کنی اینطور به نظر می رسد که انگار دنباله ی آن هستند. ولی جا دگمه ها وجیب نسبت به آنها حالت مورب دارند.
آستین ها یک تکه اند و آنطور بریده می شوند که به نظر ادامه ی تکه ی بالایی عقب باشند و سرآستین ها بر آن عمودند.
نمی دانم این قانون نا نوشته از کجا آمده، ولی کلا که ترکیب مسخره ایست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. خودم هم می دانم که مطلب چیپی است. بعد از دو هفته غیبت ساعت 8 صبح آمده ام سر کلاس که استاد فقط ببیندم(حاضر هم نزند، ببیندم). پفیوز یک نفس هم زر می زند.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:39  توسط افتخار
|