پوستینش روی دوشش افتاده بود ، آرام آرام روی علف های حالا هم تا زیر زانو رسیده؛ نه به طرف گله اش، پشت به آن، آرام آرام شقایق ها و قرنفل ها را زیر پا له کرد. تکه پاره های ضخیم ابر توی آسمان با همین یک ذره نسیم هم این طرف آن طرف می رفتند. آفتاب هنوز از کمر کش های مه آلود بالا نزده، هوا گرگ و میش است. لب چشمه روی سنگ بزرگی نشست. از توی کیسه توتون گلدوزی شده اش با نوک انگشت های شست و اشاره -که حالا دیگر زرد شده بود- تنباکو را بیرون کشید، لای کاغذ ریخت و سیگاری پیچید.... اسب ها و جوان های خوانچه به سر از جلوی چشمش گذشتند و جماعت ٍ هلهله کنان از پس و پشت می آمدند و صاف پشت سر عاشیق ها، اسب سفید رنگ عروس. گلویش گرفت و چشم هایش تار شد. به طرف خانه ی خان می رفتند. دلش گواهی می داد که چشم های او هم تار است. کم کم از روستا خارج شدند. یکهو.... قلبش تیر کشید. چشمش آنچه را می دید باور نمی کرد تمام آنچه می توانست بکند در نگاهش جمع شد و یک جا بر سرش فرود امد. "سارا" خودش را به دست آب های رود خانه سپرده بود.....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. لطفا نقد ادبی کنید. بدون تعارف.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8  توسط افتخار
|