<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نصف شب است دیگر...</title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 07 Oct 2008 09:10:54 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>such a nasty son of a bitch</title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>یارو افتاده به کس گفتن. ساعت ۵ بعد از ظهر با معده ی خالی و روزه نباشی در آخرین روز این ماه مبارک لعنتی، و طرف هم با قدرت ۳۰۰ اسب بخار، کونش را کرده طرف کلاس، یک دایره به شعاع ۵ سانتی متر از پوست قرمز کف کله و کو. طاقچه ای اش بیشتر توی چشم می زند و یک نفس ک. می گوید، لاینقطع.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویند توی نمره دادن آدم حرامزاده ای است ولی خوب درس می دهد. فعلا که خوب هم درس نمی دهد و از این عرصات که به پا کرده پیداست می خواهد چوب دو سر نجس بشود و یکراست بیاید بتپد توی این پیزی پاره ی بی خبر از همه جای ما، مثل اره جا خوش کند و عین همین فوق لیسانس لعنتی نه راه پس بگذارد و نه پیش و خاصيتش همين که با هر گذر زمان به اندازه ی دلتا t يک مقدار بيشتر اسفنکتر را جر و واجر کند، و تازه سر که باز کند تازه کثافت هاي تويش بريزد بيرون و نه اين که همين حالا هم همه جايم بوي گه نمي دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از خودم بدم مي آيد و بدجور از آينده بيزارم، بيشتر از همه چيز همين خر تو خر الان را مي خواهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرم يکي دو سري که تمرين بدهند، اين ماه که که مال که تمام بشود، هواي اين شهر تخمي که کمي بهتر بشود، اوضاع کمي بهتر شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اين مقطع &quot;عوض شدن نوع روزمرگي&quot; بدجور اذيت مي کند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 09:10:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>tongue tied</title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Traditional Arabic&quot; size=5&gt;هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&quot;او (خداوند) کسی است که بر شما درود می فرستد و فرشتگانش نیز هم، برای آنکه از تاریکی به سوی نور خارج شوید، که او بر مومنان مهربان است.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوره ی احزاب آیه ی ۴۳.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی خوندم زبونم بند اومد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 10:50:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>eyes of the beholder</title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>بعضی وقتها، بعضی چیزها بد رقم روی اعصاب می رود. نمی توانی، جان هم که بکنی، دلت را باهاش صاف بکنی. بعضی از این چاله چوله ها را هیچ بتونه ای نمی توانی تویش بتپانی، هر قدر هم زور بزنی... آخرش آن دماغ لعنتی اش یک جوری انگار نشادر بریزد در ماتحتت، رمت می دهد. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرمنده ی چشم های غمگینتم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لعنتی چشم ها، دروغ نمی گویند، و بعضی احمقانه در عکس به یادگار می گذارندشان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Sep 2008 01:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>پست از خونه ی عنایتی، ۵ روز بعد از عروسی آزاد، بعد از خوردن حلیم مشتی توی یه روز بارونی خیابون ولیعصر. خرکیفم.&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 19:54:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>what the hell is goin on</title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>خفن شده ام. مي خواهم پيپر از خودم بتورانم بيرون، خدا بطلبد ژورنال. هر شب ساعت 12 با آقا پويانفر شروع مي کنيم. تا الاه صبح. صبح که خوابيد، يک کمي عميق بازي و بعد خواب، از 2 تا 10. 10 شام و دوباره ساعت 12 از شب تا صبح.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;براي خودم يک خبر عجيب دارم: دارم عددي کار مي شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما قشنگي اش همه از کار با مصطفي است. نه فقط بگو بخند هاي وسط کار؛ آن موقع را مي گويم که نگاه خسته اش يکهو سر غيرتت مي آورد، فسفر توي مغزت مي ريزد و زور توي بازويت، براي يک تکان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;accept هم نشويم، تخمم هم نيست.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 07:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>so damn hard</title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>خیلی سخت است؛ زیاد. که مست باشی، بخواهی برای چند ثانیه بعد از چند هفته با رفیقی گپ بزنی و تا این وسط مسط ها یک خال اشتباه رد بدهی و هنوز  زمین نخورده اعلام کنی. آنوقت یک مشت کو. نشسته ی عمه پتی تازه به دوران رسیده ی هیچ ندار تو را؛ که حد اقل در عرق خوردن به قول بابای زییس &quot;فاکاری&quot; هی به رخت بکشند که &quot; یه پیک دیگه هم می خای یا نه&quot; و تو در دل که &quot; شتر خوابیده اش هم از خر بلندتر&quot; و این سوز جگرت را مرهم که نیست هیچ، همانطور که آنها دارند ماشین های شصت هفتاد میلیونی قیمت می کنند، بیایی و بوپروپیون ضد افسردگی بخوری که چه؟ شاید شبها خوابت ببرد و روز ها صورتت را جلوی جماعت هیچ نفهم به هیچ نیرز سزخ نگه داری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مست مستم. دلم &quot;حال بفهم&quot; میخواهد، توکلی، عباسی، پویولی کسی چیزی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیست.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 23:22:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من از این طالع سرگشته به رنجم...</title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>تگری زدم. </description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 03:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>the eternal sunshines of a spotless mind</title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;به بهانه ی دوباره دیدن آنچه &quot;بارقه های ابدی یک ذهن پاک&quot; می خوانند: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;جوئل از دوست دخترش (پارتنرش، هم خانه اش، عشق زندگیش،  whatever ) جدا شده است و اين لحظه را داشته ايم همه مان. آن جور موقع هايي را مي گويم که صبح که از خواب پا مي شوي تعجب مي کني چطور هنوز مردم مي خندند و درخت ها براي چه سبزند؟ و يک جوري انگار که شب قبل سگ مست کرده باشي و با دو سه ساعت خواب بزني بيرون و حس کني همه انگار يک جورهايي دورند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;جوئل يکي از همين هاي دور و بر خودمان است. از رابطه (آنجا که به پيوند تبديل مي شود: Commitment) مي ترسد. دوست دختري دارد که تقريبا به مرحله ي خنثي رسيده و بود و نبودش زياد توفيري ندارد. آدمي است که حوزه ي شخصي اش را دوست دارد و حتي از حضور ديگران در حوالي اش  هم مي ترسد.و کلمنتاين يکي از همين دخترهاي پر شر و شور که نشاط و سرزندگي و شيطنتشان انگار که بوي نفت باشد تند همه جا را مي گيرد و سرها را بلند مي کند. و اين تفاوت، براي جلو بردن موشکي رابطه شان کاتاليزور مي شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;اما زندگي باغ گل رز نيست. خرده جنايت هاي زناشوهري. و انگيزه ي جنايت: بچه. انتخاب صد در صد مناسب با توجه به شخصيت هاي تعريف شده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;جدايي. و راه حل ترکش ها؛ پاک کردن صورت مساله. و پي اش: طرح يک سوال که:آيا بهترين راه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;و به اعتقاد نويسنده: خير. و ايدئولوژي اش: اين دو نفر، براي هم ساخته شده اند. پس محکوم به با هم بودنند. سرنوشت آنها را براي هم ساخته و اگر No matter what اين دو به هم برسند انگار که ماتريس و سمبه ي قالب به هم رسيده باشند . اينکه به خاطر ترس و شک و بي صداقتي يک بار کارشان به جدايي کشيده مهم نيست. مهم اين است که اين دو نفر براي هم ساخته شده اند و نه فقط اين دو، که اين قاعده تعميم يافته است ( به ماري و دکتر هاوارد هم نگاه کنيد) و هدف، سيخونک به توي بيننده که اگر به هوش نباشي دزدان ناموس شورت زنت را مي برند و با پا توي کفشت، به ريشت مي خندند و يک جور تحريک که :پيش گيري بهتر از درمان است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;اما يک فلش بک کوچک: دعوا سر بچه اي است که کلمنتاين مي خواهد و جوئل نه. و هر دو محق. سايه مي اندازد روي همه چيز و  آن چه پس از آن. و اين همان &quot;درز&quot;ي است که مو لايش رفته. بخواهي نخواهي دوراهي جلوي پايت قرار گرفته و اساسي اش. و موضوع را نمي توان با عقد تفاهم نامه يا گذشت يا مثل آن ماستمال کرد که صحبت بچه اي است و زندگي جديد و مسؤليت و تفاهم و گذشت و کنار آمدن نمي شود. و همين ارتعاشات پايه است براي فرو ريختن همه چيز. و با هم بودن معاوضه ي همين درزها. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;سوال اينکه: داشتن اين درزها بد است؟ تاکيد داشتن رويشان اشتباه است؟ و يا آنکه درز داشتن در رابطه اي غلط اضافه است؟ که  &quot;شريک&quot; زندگي هميد و همه چي به هم چسبيده و درز هم درز مشترک بايد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;يک چيزي اين وسط ها جور نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 06:25:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست...</title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 326px; HEIGHT: 262px&quot; height=819 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://us.f6.yahoofs.com/blog/485351a5zc5c00369/1/__hr_/45d1.jpg?mgwBeYIBZRyxjB85&quot; width=884 align=baseline border=0&gt;  </description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 05:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://itismidnight.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>بلاگستان را خبری نیست!؟</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 10:29:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=itismidnight&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>itismidnight</dc:creator>
<guid>http://itismidnight.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
